«در اواسط قرن نوزدهم، ذرات طلا در رودخانهٔ ”ر“ در نزدیکی شهر ما پیدا شد و رونق اقتصادی با خود آورد، اما چیزی نگذشت که طلاها در بالادست گرفته میشد و دیگر چیزی به ما نمیرسید.»
فرشاد در سرزمین عجایب
سعی کردم خاطراتم را بیشتر بکاوم. درست مثل درآوردن چوبپنبهای از بطری با نوک یک چاقوی باریک.
GH
اعتقاد رو در نظر بگیر! واقعاً چیز عجیبیه! میتونه زندگی آدم رو دگرگون کنه. اگه تو به یک کوه اعتقاد داشته باشی، پس وجود داره اگه اعتقاد نداشته باشی، یعنی وجود نداره.
فرشاد در سرزمین عجایب
«در اواسط قرن نوزدهم، ذرات طلا در رودخانهٔ ”ر“ در نزدیکی شهر ما پیدا شد و رونق اقتصادی با خود آورد، اما چیزی نگذشت که طلاها در بالادست گرفته میشد و دیگر چیزی به ما نمیرسید.»
فرشاد در سرزمین عجایب
اگه تو به یک کوه اعتقاد داشته باشی، پس وجود داره اگه اعتقاد نداشته باشی، یعنی وجود نداره
samas62
البته من آدم چندان سختگیری نیستم و گاهی اوقات به زندگی از دید پادریهایی که رویشان نوشته خوش آمدید و تمام وقتشان صرف خوابیدن جلو در ورودی میشود، نگاه میکنم و میدانم آنها هم بدبختیهای خاص خودشان را دارند.
GH