
بریدههایی از کتاب ایران بدون شاه
۳٫۴
(۷)
این گُرز از گرشاسبِ پهلوان تا سامِ دستان، دستبهدست از پدر به پسر رسیده بود.
زِ گرشاسبِ یل مانده بُد یادگار
پدر تا پدر تا به سامِ سوار
تا چشمِ رستم به گرز افتاد، با خشنودی تبسم کرد!
تَهمتَن چو گُرزِ نیا را بدید
دو لب کرد خندان و شادی گزید
بنفش
همه مرزِ ایران پُر از دُشمَنَست
به هر دودهای ماتَم و شیون است
سَرِ تختِ ایران اَبی شهریار
مرا باده خوردن نیاید به کار!
در کتابِ پیشین دانستیم: چون منو
کاربر ۵۲۱۴۰۹۲
از روایتِ کهنِ فردوسی میآموزیم سوزاندنِ دانههای گیاهِ اسپند برای دور کردنِ چشمِ بَد، رسمی ایرانی و کهن بوده است.
چنان گشت اَبرَش که در شب سَپَند
هَمی سوختندش زِ بَهرِ گَزَند
این سخن با آنچه برخی میگویند که سوزاندنِ اسپند، رسمی غیرایرانی و خرافات است همخوانی ندارد. آنچه از پیشینیان در هر سرزمینی بماند، بهویژه یادگارهایی مانندِ جشنهای ملّی، همواره موجب همبستگی ملّی است. اگر بزرگی، آیینی برای خجستگی و مبارکی بنیان گذاشته، در تکرارِ آن، بهرهها (ثمرات) هست. چون به آنچه در پرده و از ما پوشیده است آگاهی نداریم، نباید آن را خرافات و بیهوده بدانیم یا به سُخره بگیریم. نشانهها، نمادها و جشنها، پیونددهندهٔ مردمان برای بهروزی، همدلی، دوستی، مهربانی، شادی و شاد زیستن است.
بنفش
