جیسون، صندلیاش را حرکت میدهد.
ــ صبرکن، کجا میروی؟
ــ میان. بقیه. بچهها.
ــ ولی من...
ــ قانون. تو. بشکن.
مثل هواپیمایی هستم که روی باند است و میخواهد اوج بگیرد: «بسیارخب.»
دنبالش میروم و لابهلای بچههای دیگر، لذت بردن در میان جمع را تجربه میکنم. من، کاترین، خودم هستم بدون اینکه از چیزی هراسی داشته باشم.