جملات زیبا از متن کتاب مدرسه جاسوسی؛ جلد نهم | طاقچه
تصویر جلد کتاب مدرسه جاسوسی؛ جلد نهم

کتاب مدرسه جاسوسی؛ جلد نهم

ماموریت دریایی

۴.۶(از ۵۳ امتیاز)
نوع کتاب

قیمت:

۲۱۰,۰۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
«فقط پیامک ردوبدل می‌کنن. ولی اون‌قدری حرف زده‌ان که تریکسی اسمش رو گذاشته خرگوش تپلی.» قیافهٔ اریکا شبیه کسی شد که می‌خواهد بالا بیاورد. «فقط محض اطلاعت می‌گم، اگه یه وقت همچین لقبی روم بذاری، می‌کشمت.» این تهدید باعث شد ناخودآگاه لبخند بزنم. قلبم داشت به‌تندی می‌تپید. «منظورت اینه که قبول کردی همکارم باشی؟» «دارم می‌گم درباره‌ش فکر می‌کنم.»
Hedyeh
۱۹
«اگه می‌دونستم چه نقشه‌ای داری، چرا باید ازت می‌پرسیدم چه نقشه‌ای داری؟»
Sara
۱۰
لبخند زد. در دو روز گذشته طعمه شده بودم، به دریا انداخته شده بودم، توهین شنیده بودم، سرزنش شده بودم، مشت خورده بودم، خفه شده بودم، تهدید شده بودم، کم مانده بود غرق شوم و نزدیک بود جزغاله شوم. خسته و کوفته بودم و تمام اعضای بدنم درد می‌کرد. بااین‌حال این بهترین تعطیلات عمرم بود. چون اریکا هیل به من لبخند زد.
Ronia_sh
۸
«نکتهٔ اصلی رو نگرفتی. اریکا به‌خاطر تو ناراحته. خیلی ناراحت. تریکسی دیشب باهاش حرف زده و گفت اریکا داشت گریه می‌کرد.» تکرار کردم: «گریه می‌کرد؟» اگر شنیده بودم اریکا صاحب یک دست سوم شده، این‌قدر تعجب نمی‌کردم. اریکا آدم احساساتی‌ای نبود. مایک تأکید کرد: «معلومه نگران توئه.»
♧◇♡♤
۷
اریکا با کله‌شقی گفت: «من هیچ‌وقت نگفتم بی‌نقصم. فقط تلاش می‌کنم باشم. این‌طوری.» این را گفت، روی صندلی ویورانر ایستاد و پرید روی قایق تندرو. باید اعتراف کنم حرکت فیزیکی حیرت‌انگیزی بود. ویورانر و قایق تندرو هر دو با سرعت زیادی حرکت می‌کردند، به‌شدت در جایشان تکان‌تکان می‌خوردند و به‌خاطر آب دریا لیز شده بودند. پریدن از یکی روی دیگری اعصاب فولادین، قدرت فیزیکی فوق‌العاده و زمان‌بندی دقیق لازم داشت. اریکا بدون هیچ نقصی (کلمهٔ دیگری برای توصیفش وجود نداشت) از پسش برآمد. ولی بعد پایش روی فضلهٔ پلیکانی سر خورد و با سر داخل اقیانوس افتاد. بهت‌زده شدم.
Ronia_sh
۶
کمی چاخان کردم. کاملاً مطمئن نبودم، ولی این را یاد گرفته بودم که تظاهر به داشتن اعتمادبه‌نفس تقریباً برابر با داشتن اعتمادبه‌نفس است
احسان انصاری نیا
۵
مردم اگر ندانند زبانشان را بلدی، چیزهایی را در حضورت می‌گویند که در غیر آن صورت هرگز بر زبان نمی‌آورند.
گردآفرید
۴
«اریکا تو تا حالا به‌خاطر چیزی عذرخواهی کردی؟»
Arman
۳
عقب کشتی نامحبوب‌ترین بخش عرشهٔ تفرجگاه بود، احتمالاً به این خاطر که آدم‌ها دوست داشتند مقصدشان را ببینند و نه مبدأشان را،
کاربر ۶۴۸۷۸۵۳
۳
چیزی که من از خانوادهٔ هیل یاد گرفته بودم این بود که اگر اعتمادبه‌نفس کافی نشان می‌دادی، می‌توانستی از هر کاری جان سالم به در ببری.
گردآفرید
۳
چیزی در صدایش تغییر کرده بود. دیگر حسود نبود. لحنش مطمئن بود و اجازه می‌داد من هم بفهمم که به من باور دارد. با وجود تاری تصویر می‌توانستم این باور و ایمان را در چشم‌هایش ببینم
yasamin
۲
تو خوش‌شانسی، چه خودت بفهمی، چه نفهمی.
گردآفرید
۲
هیچ‌وقت یه اتفاق بی‌نظیر رو سرسری نگیرین.
گردآفرید
۲
به نظرم پیدا کردن دوست توی زندگی بهتر از دشمن‌تراشیه.
گردآفرید
۲
بعضی وقت‌ها برای انجام کارهامون مجبوریم تصمیم‌های سختی بگیریم.
گردآفرید
۲
هیچ‌چیز به اندازهٔ تأیید شدن اعتمادبه‌نفس و آرامش را به آدم برنمی‌گرداند.
𝐵𝐸𝑁𝐽𝐴𝑀𝐼𝑁 𝑅𝐼𝑃𝐿𝐸𝑌
۲
اما با اینکه آن صحنه شگفت‌انگیز بود، آنچه ما واقعاً در آن لحظه نیاز داشتیم «تمدن» بود. باید تلفن پیدا می‌کردیم، کمک خبر می‌کردیم و سر درمی‌آوردیم که چطور باید به کشتی‌مان برگردیم،
احسان انصاری نیا
۱
وقتی دنبال کمک گرفتن از غریبه‌هایی، بهتر است برهنه نباشی
احسان انصاری نیا
۱
من زندان‌هایی را دیده بودم که از اقامتگاه خدمه باشکوه‌تر بودند.
احسان انصاری نیا
۱
بلند شدم و دنبالش رفتم. این هم درد داشت، ولی خب، بی‌حرکت نشستن هم درد داشت و نمی‌خواستم این‌همه درد بی‌دلیل باشد.
احسان انصاری نیا
۱
(یکی از معدود چیزهایی که از الکساندر هیل یاد گرفته بودم این بود که خیلی خوب است دهانت همیشه خوش‌بو باشد و بوی نعنا بدهد؛ باعث می‌شود مردم از تو خوششان بیاید.)
گردآفرید
۱
عقب کشتی نامحبوب‌ترین بخش عرشهٔ تفرجگاه بود، احتمالاً به این خاطر که آدم‌ها دوست داشتند مقصدشان را ببینند و نه مبدأشان را، با اینکه شب‌ها وسط اقیانوس، منظرهٔ جلو و عقب کشتی کاملاً یکی بود.
گردآفرید
۱
لحظه‌ای به این فکر کردم که تسلیم شوم. تقلا برای ادامه دادن چه فایده‌ای داشت؟
گردآفرید
۱
موری اشاره کرد: «من هم بچه‌م. چرا من رو به خطر می‌ندازی؟» کاترین به او گفت: «چون حقته.»
MTH📚
۱
«فقط تو نبودی که اشتباه کردی.»
فاطمه
۱
در دو روز گذشته طعمه شده بودم، به دریا انداخته شده بودم، توهین شنیده بودم، سرزنش شده بودم، مشت خورده بودم، خفه شده بودم، تهدید شده بودم، کم مانده بود غرق شوم و نزدیک بود جزغاله شوم. خسته و کوفته بودم و تمام اعضای بدنم درد می‌کرد. بااین‌حال این بهترین تعطیلات عمرم بود. چون اریکا هیل به من لبخند زد.
آترینا
۱
(یکی از معدود چیزهایی که از الکساندر هیل یاد گرفته بودم این بود که خیلی خوب است دهانت همیشه خوش‌بو باشد و بوی نعنا بدهد؛ باعث می‌شود مردم از تو خوششان بیاید.)
𝐵𝐸𝑁𝐽𝐴𝑀𝐼𝑁 𝑅𝐼𝑃𝐿𝐸𝑌
۱
در شانزده ماهی که در آکادمی جاسوسی سیا حضور دارم، آقای مدیر جنبه‌های زیادی از شخصیتش را به نمایش گذاشته بود که هیچ‌کدام خوب نبودند. او را عصبانی، تلخ‌مزاج، بدگمان، بدخلق، حسود، تحقیرکننده، بدعنق، متکبر، دمدمی‌مزاج، بی‌ادب، سردرگم، گیج، منفعل، تهاجمی و بدجنس دیده بودم، اما روزی که برای مأموریت مناتی مهلک انتخاب شدم، رفتارش نگران‌کننده‌تر از همیشه بود.
yasamin
۰
در شانزده ماهی که در آکادمی جاسوسی سیا حضور دارم، آقای مدیر جنبه‌های زیادی از شخصیتش را به نمایش گذاشته بود که هیچ‌کدام خوب نبودند. او را عصبانی، تلخ‌مزاج، بدگمان، بدخلق، حسود، تحقیرکننده، بدعنق، متکبر، دمدمی‌مزاج، بی‌ادب، سردرگم، گیج، منفعل، تهاجمی و بدجنس دیده بودم، اما روزی که برای مأموریت مناتی مهلک انتخاب شدم، رفتارش نگران‌کننده‌تر از همیشه بود.
yasamin
۰
همهٔ بزرگ‌ترها داشتند نوشیدنی‌های نشاط‌آوری می‌نوشیدند که داخل نارگیل سرو می‌شد.
Luna_akashi
۰