
آلوین (هاجیك) ツ
۱۳۲
هرچه باشد، دوستی ارزش این را دارد که یک چشممان به خاطرش کبود شود.
Alaa
۴۴
محال است کسی همینجوری از کسی متنفر باشد.
Marie Rostami
۲۵
خواهرم گفت: «دخترها که نباید مویشان را زیاد کوتاه کنند. پسرها که نمیتوانند مویشان را زیاد بلند کنند. دامن کوتاه که نمیتوانیم بپوشیم یا حتی شلوار راحتی خیلی بلند یا پلیورهای خیلی تنگ یا شلوار جین خیلی روشن که از این یکی واقعاً هیچ سر در نمیآورم. حتی اجازه نداریم پلیور یقهاسکی بپوشیم چون لابد زیادی یک جوری است و کسی هم نمیداند زیادی چهجوری است ولی ظاهراً یک مشکلی دارد. میبینی؟ این چیزها مسخره است. مسخره است که تمام فکر و ذهن مدیرها اینجور چیزها باشد آن هم وقتی روی کسانی بمب میافتد که حتی لباس ندارند بپوشند.
"Shfar"
۲۴
«بهتر است همین که هستی باشی.»
"Shfar"
۲۲
(کی گفته مجبورید بایستید به سرنوشت چشم بدوزید؟)
aseman
۱۷
خانم بیکر گفت: «اگر به درس دستور زبان که برایتان توضیح دادهام، گوش کرده باشی میتوانی این جمله را تجزیه و تحلیل کنی.» و این حرفش مثل این بود که بگوید: "اگر تا حالا یکدفعه کلید برق را زده بودی، میتوانستی رِآکتور اتمی هم بسازی".
"Shfar"
۱۳
«آینده یعنی عشق و دوستی.»
_echo_
۱۰
پشت میزم نشستم و مدادم را بیرون آوردم.
گفت: «در ضمن آقای هودهود، از حرفهای زشت کالیبان حتی یک سؤال هم نیست. چون فکر میکنم خودت در این قسمت مهارت کافی داری.»
ژن معلمی یعنی همین. یعنی داشتن حواس فوقالعاده. کمی هم ترسناک. شاید اصلاً برای همین مردم تصمیم میگیرند معلم بشنود. چون حواس فوقالعادهای دارند و وقتی از این حواس برخوردارند و خودشان هم از وجودش خبر دارند، گزینهی دیگری غیر از معلم شدن ندارند.
(:Ne´gar:)
۷
اگر رومئو هرگز ژولیت را نمیدید شاید هر دو آنها هنوز زنده بودند ولی سؤالی که شکسپیر میخواهد ما جواب بدهیم این است که آنها برای چه باید زنده میماندند؟
aseman
۶
برای همین خانم بیکر مرتب لبخند میزد چون هیچکسی نمیتواند معجزه را ببیند و لبخند نزند.
aseman
۶
در دنیای واقعی، همیشه لبخند نیست. دنیای واقعی، گاهی مثل داستان هملت است. کمی ترسناک. بیثبات. کمی خشمآلود. دلت میخواهد چیزی را درست کنی که از دستت بر نمیآید. امیدواری شاید چیزی درست شود ولی فکر میکنی امید به چنین چیزی احمقانه است.
(:Ne´gar:)
۶
مریل لی نمیدانست چند وقت دیگر میرود. شاید دو یا سه هفتهی دیگر. برای همین تصمیم گرفتیم وانمود کنیم رفتنش تا ابد طول میکشد و در اینباره حرف نزنیم و سعی کنیم حتی به آن فکر هم نکنیم. لحظههایی، وقتی یکی از ما به دیگری نگاه میکرد، هر دو میفهمیدیم به چه فکر میکنیم ولی هیچکدام به زبان نمیآوردیم. شاید یکجورهایی رابطهای مثل رومئو و ژولیت داشتیم.
موفنری
۶
هر پسری راحت میتوانست فهرستی شامل ۴۱۰ قلم از خواستههایش را بنویسد. اما وقتی برای آدم برگههایی رو میکنند و مثلاً میگویند "وقتی من پسربچه بودم، زندگی خیلی سخت بود" مگر میشود باز هم شکایتی کرد؟
._.
۵
تازه موضوع را فهمیدم. خب، البته فکر کنم فهمیدم. فهمیدم که همهی معلمها پشت میزشان به دنیا نمیآیند؛ یعنی به شکل فردی عاقل و بالغ با یک خودکار قرمز توی دست و آماده برای نمره دادن.
کاربر ۷۷۹۱۳۰
۵
بیشتر شبیه کسانی است که میخواهند... آ
ـ چه میخواهند آقای هودهود؟
گفتم: «کسانی که میخواهند همان کسی بشوند که همه انتظار دارند.»
خانم بیکر کمی فکر کرد و پرسید: «و چرا نتوانست بشود؟»
ـ چون بهش اجازه ندادند. برایش سرنوشتی تعیین کردند و او هم گیر افتاد.
یک مشکل لاینحل، sky
۵
آن توپ بیسبال سفید و نو را به میکی منتل دادم و گفتم: «میشود لطفاً برایم امضا کنید؟» میکی منتل توپ را از من گرفت و خودکارش را روی آن گذاشت. بعد به من نگاه کرد. میکی منتل به من نگاه کرد!
گفت: «قرار است چی باشی؟»
خشکم زد. چه باید میگفتم؟
گفت: «مثل پریها به نظر میرسی؟»
تکسرفهای کردم و گفتم: «من آریل هستم.»
ـ کی؟
ـ آریل.
ـ مثل اسم دخترهاست.
گفتم: «اسم یک جنگجوست.»
میکی منتل به سر تا پایم نگاه کرد و گفت: «حتماً همینطور است. ببین، من توپ بیسبال بچههایی را امضا میکنم که جورابشلواری زرد نمیپوشند.» و به ساعتش نگاه کرد و به طرف آقای بیکر برگشت و گفت: «از نه و نیم گذشته. کارم تمام شده.» و توپ بیسبال سفید نو مرا روی کف فروشگاه پرت کرد.
._.
۴
پایانی شاد. این چیزی است که شکسپیر میگوید.
ولی شکسپیر اشتباه میکند.
گاهی وقتها شخصی مثل پروسپرو وجود ندارد تا دوباره اوضاع را رو به راه کند.
گاهی هم رحم بر نیروی دنیوی برتری ندارد.
_SOMEONE_
۴
از بین آن همه دانشآموز، فقط از یک نفر متنفر بود.
از من.
Amir
۴
وقتی بُتی میمیرد، کامل و یکدفعه میمیرد. اینطور نیست که اول رنگ ببازد یا پیر شود یا بخوابد و بعد بمیرد. مردن او با سوز و گداز و رنج همراه است و وقتی از درون شما بیرون میرود، جگرتان را میسوزاند و بعد میرود. چیز خیلی آزاردهندهای است. بدتر از همه اینکه نمیدانید بُت دیگری میتواند جای آن را در دل شما بگیرد یا نه. شاید حتی دیگر حاضر نشوید بُت دیگری برای خودتان انتخاب کنید. چون نمیخواهید دوباره آتش درونتان شما را بسوزاند.
ز.م
۴
خانم بیکر گفت: «اگر به درس دستور زبان که برایتان توضیح دادهام، گوش کرده باشی میتوانی این جمله را تجزیه و تحلیل کنی.» و این حرفش مثل این بود که بگوید: "اگر تا حالا یکدفعه کلید برق را زده بودی، میتوانستی رِآکتور اتمی هم بسازی".
aseman
۴
نمیدانم پدر و مادرها از کجا به اینجور نتیجهها میرسند. حتماً موقع تولد اولین بچهشان ژن خاصی در آنها میشکفد که باعث میشود یکدفعه چنین دُرّ و گوهرهایی از دهانشان بیرون بپرد. انگار اصلاً زبان ما را نمیفهمند و نمیدانند ما به همان زبانی حرف میزنیم که خودشان حرف میزنند. تازه برعکس فکر میکنند روی تارهای صوتی ما چند رشته سیم اضافی کشیده شده و صداهای ناهنجار و ناآشنایی از گلویمان خارج میشود که قابل فهم نیست.
aseman
۴
ناگهان به این فکر افتادم که آیا پدرم مثل شایلاک است؟ نه برای اینکه عاشق قدرت بود، برای اینکه شاید تبدیل به همان کسی شده بود که همه انتظار داشتند بشود. فکر کردم آیا تا حالا خودش شانس انتخاب داشته یا به دام انتخاب شغل افتاده است؟ آیا تاکنون برای خودش زندگی متفاوتی را تصور کرده است؟
aseman
۴
مریل لی نمیدانست چند وقت دیگر میرود. شاید دو یا سه هفتهی دیگر. برای همین تصمیم گرفتیم وانمود کنیم رفتنش تا ابد طول میکشد و در اینباره حرف نزنیم و سعی کنیم حتی به آن فکر هم نکنیم. لحظههایی، وقتی یکی از ما به دیگری نگاه میکرد، هر دو میفهمیدیم به چه فکر میکنیم ولی هیچکدام به زبان نمیآوردیم. شاید یکجورهایی رابطهای مثل رومئو و ژولیت داشتیم.
Ana
۴
«مهم نیست چقدر برای یک دوست خرج میکنی. مهم این است که از خودت چقدر مایه میگذاری.»
Book
۴
در دنیای واقعی، عشق مردم به همدیگر، کمکم از بین میرود نه یکدفعه.
fateme
۳
وقتی متوجه میشویم چیزی یا کسی برایمان اهمیت دارد که به نبودن آنچیز یا آنکس فکر میکنیم و آنوقت است که میفهمیم، واقعاً میفهمیم همانطور که نبودن او در فضای خانه حس میشود، در درون خود ما هم حس میشود. آنوقت انگار چیزی در درونمان فرو میریزد و به خودمان میگوییم چرا وقتی آن را داشتیم، از داشتنش لذت نبردیم و چرا وقتی نیست یا آن را از دست دادهایم، متوجه ارزشش میشویم و قدرش را وقتی میدانیم که دیگر آن را نداریم.
کاربر ۷۷۹۱۳۰
۳
ـ بیشتر شبیه کسانی است که میخواهند... آ
ـ چه میخواهند آقای هودهود؟
گفتم: «کسانی که میخواهند همان کسی بشوند که همه انتظار دارند.»
خانم بیکر کمی فکر کرد و پرسید: «و چرا نتوانست بشود؟»
ـ چون بهش اجازه ندادند. برایش سرنوشتی تعیین کردند و او هم گیر افتاد
aboolfazl73
۳
غرور آمیخته به لجاجت فاجعهبار است و غرض داشتن و خبیث بودن در مقایسه با عشق، چیزهای ناچیز و پیش پا افتادهای هستند.»
dm
۳
ـ چون بهش اجازه ندادند. برایش سرنوشتی تعیین کردند و او هم گیر افتاد. چون نمیتوانست چیزی غیر از همانی که بود، باشد.
خانم بیکر گفت: «برای همین است که به این نمایشنامه، تراژدی میگویند.»
Book
۳
شاید هم هرگز کسی را نداشته که به او بگوید نیازی نیست خودش را پیدا کند. بلکه فقط باید بگذارد دیگران او را پیدا کنند.
