جملات زیبا از متن کتاب زنی با زنبیل | طاقچه
تصویر جلد کتاب زنی با زنبیلsubscriptionAvailable

کتاب زنی با زنبیل

نوع کتاب
۲.۸ امتیاز(از ۸ رأی)
پدیدآورندگان: 
فرخنده آقائی
انتشارات: 
انتشارات نشانه

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
سیّد جواد
۶
هر موقع پسرعمو دستش می‌لرزید که قمه بزنه، برادرش مراد براش قمه می‌زد. قبل از اون هم تا وقتی پدرش زنده بود اون براش قمه می‌زد. می‌گفت: «صواب داره.»
سیّد جواد
۵
شب اول وقتی من و پسرعمو تنها شدیم چادر رو از سرم کنار زد و گفت: «یه زن داشتم به اسم ستاره که ظهرهای عاشورا می‌رفت تماشای مردها، ازش بدم اومد طلاقش دادم تورو گرفتم.»
سیّد جواد
۵
خیلی عکس دوست دارم. عکس خیلی خوبه. هر کس عکس دختری منو بالای تاقچه می‌بینه می‌گه: «وای چقدر خوشگل بودی.»
سیّد جواد
۵
ننه م یه حرف بد به بابام نزد. بابام هم اگه خیلی حرف بد می‌زد می‌گفت: «کره خر.»
سیّد جواد
۴
یه دفعه کمر درد داشتم. خانوم دکتر پرسید: «زمین خوردی؟» گفتم: «نه.» گفت: «بچه دونت چرک کرده.» قرص داد. قرص‌ها رو خوردم حالم بدتر شد. به دکترشیفت بعد گفتم: «خانوم دکتر سر درنمی‌اره. می‌گه بچه دونت چرک کرده. من که شوهر ندارم. توی حموم هم زیر دوش از لیف و صابون خودم استفاده می‌کنم.»
سیّد جواد
۴
لیزا قهوه درست می‌کرد. یه قاشق قهوه، یه قاشق شکر و یه فنجون آب سرد رو می‌ریخت توی کاسه، می‌ذاشت گرم بشه. وقتی می‌خواست بجوشه برمی‌داشت می‌ریخت تو فنجون. قهوه نباید بجوشه. وقتی فالمو دید گفت: «چند تا شوهر می‌کنی. یکی از یکی بدتر. آخری خوب می‌شه. زن یکی میشی که از هر جهت خوبه.» واسه همین وقتی آقا حجت گفت: «یه زن دارم غر می‌زنه. ولش می‌کنم بره. بیا زن من بشو.» یاد فال لیزا افتادم. گفتم: «حتماً این یکی خودشه.» چه می‌دونستم اونم یکی مثل بقیه ست. خیلی وقته فال می‌بینم. زندگیم از راه فال می‌گذره. از لیزا یاد گرفتم. واسه خودم فال نمی‌بینم.