
کتاب زنی با زنبیل
پدیدآورندگان:
فرخنده آقائیانتشارات:
انتشارات نشانه٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
سیّد جواد
۶
هر موقع پسرعمو دستش میلرزید که قمه بزنه، برادرش مراد براش قمه میزد. قبل از اون هم تا وقتی پدرش زنده بود اون براش قمه میزد. میگفت: «صواب داره.»
سیّد جواد
۵
شب اول وقتی من و پسرعمو تنها شدیم چادر رو از سرم کنار زد و گفت: «یه زن داشتم به اسم ستاره که ظهرهای عاشورا میرفت تماشای مردها، ازش بدم اومد طلاقش دادم تورو گرفتم.»
سیّد جواد
۵
خیلی عکس دوست دارم. عکس خیلی خوبه. هر کس عکس دختری منو بالای تاقچه میبینه میگه: «وای چقدر خوشگل بودی.»
سیّد جواد
۵
ننه م یه حرف بد به بابام نزد. بابام هم اگه خیلی حرف بد میزد میگفت: «کره خر.»
سیّد جواد
۴
یه دفعه کمر درد داشتم. خانوم دکتر پرسید: «زمین خوردی؟»
گفتم: «نه.»
گفت: «بچه دونت چرک کرده.»
قرص داد. قرصها رو خوردم حالم بدتر شد.
به دکترشیفت بعد گفتم: «خانوم دکتر سر درنمیاره. میگه بچه دونت چرک کرده. من که شوهر ندارم. توی حموم هم زیر دوش از لیف و صابون خودم استفاده میکنم.»
سیّد جواد
۴
لیزا قهوه درست میکرد. یه قاشق قهوه، یه قاشق شکر و یه فنجون آب سرد رو میریخت توی کاسه، میذاشت گرم بشه. وقتی میخواست بجوشه برمیداشت میریخت تو فنجون. قهوه نباید بجوشه.
وقتی فالمو دید گفت: «چند تا شوهر میکنی. یکی از یکی بدتر. آخری خوب میشه. زن یکی میشی که از هر جهت خوبه.»
واسه همین وقتی آقا حجت گفت: «یه زن دارم غر میزنه. ولش میکنم بره. بیا زن من بشو.»
یاد فال لیزا افتادم.
گفتم: «حتماً این یکی خودشه.»
چه میدونستم اونم یکی مثل بقیه ست.
خیلی وقته فال میبینم. زندگیم از راه فال میگذره. از لیزا یاد گرفتم. واسه خودم فال نمیبینم.