لیزا قهوه درست میکرد. یه قاشق قهوه، یه قاشق شکر و یه فنجون آب سرد رو میریخت توی کاسه، میذاشت گرم بشه. وقتی میخواست بجوشه برمیداشت میریخت تو فنجون. قهوه نباید بجوشه.
وقتی فالمو دید گفت: «چند تا شوهر میکنی. یکی از یکی بدتر. آخری خوب میشه. زن یکی میشی که از هر جهت خوبه.»
واسه همین وقتی آقا حجت گفت: «یه زن دارم غر میزنه. ولش میکنم بره. بیا زن من بشو.»
یاد فال لیزا افتادم.
گفتم: «حتماً این یکی خودشه.»
چه میدونستم اونم یکی مثل بقیه ست.
خیلی وقته فال میبینم. زندگیم از راه فال میگذره. از لیزا یاد گرفتم. واسه خودم فال نمیبینم.