«اولش آدم زیاد متوجه نمیشود. اما یک روز میبیند که دیگر اصلاً حوصلهٔ هیچ کاری را ندارد. دیگر هیچی برایش جالب نیست. همه چیز به نظرش ملالآور و خستهکننده میآید. اما این بیحوصلگی چیزی نیست که از بین برود، باقی میماند و یواشیواش رشد میکند، روزبهروز و هفته به هفته شدیدتر و عذابآورتر میشود. آدم هی کجخلقتر میشود. احساس خلاء و پوچی بیشتری میکند، هی از خودش و جهان اطرافش ناراضیتر میشود. بعدش یواش یواش حتی این احساس هم از بین میرود و دیگر چیزی را حس نمیکند