
سوفی
۰
ادامه داد: «با وجود این، فقط یه کمش رو بهت میگم، اون هم به خاطر اینکه خیلی شجاع بودی!»
آنهمری حیرتزده پرسید: «شجاع؟ نه، شجاع نبودم. داشتم از ترس هلاک میشدم!»
ـــ تو جونت رو به خطر انداختی.
ـــ اما اصلاً به فکر جونم نبودم. فقط به فکر...
داییهنریک لبخندزنان حرفش را قطع کرد و گفت: «شجاعت، یعنی همین... یعنی به خطرها فکر نکنی... فقط به کاری فکر کنی که باید انجام بدی. البته که ترسیده بودی. من هم امروز ترسیدم. ولی تو تمام هوش و حواست به کاری بود که باید انجام میدادی
