جملات زیبا از متن کتاب ویلودین | طاقچه
تصویر جلد کتاب ویلودینsubscriptionAvailable

کتاب ویلودین

نوع کتاب
۴.۳ امتیاز(از ۳۵ رأی)

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
غَزال_ک
۱۲
یک‌دفعه و آن‌هم با اطمینان کامل فهمیده که زنده است و بسیار تنها.
martina
۷
نیاز داشتم بزرگ‌ترها از کار دنیا سر دربیاورند. نیاز داشتم کسی بهم قول بدهد که همیشه ازم مراقبت می‌کند، حتی بااینکه می‌دانستم امکانش نیست.
sarahhmyl
۶
اگر اتفاق‌های وحشتناک امکان رخ دادن داشتند، پس چرا معجزه امکان رخ دادن نداشت؟
نیک
۵
«بعضی وقت‌ها بد نیست آدم یه‌کم انعطاف داشته باشه تا یهو نشکنه.»
𝑯𝒆𝒅𝒊𝒚𝒆𝒉🕊📚
۵
همیشه باید هوای ضعیف‌ترها را داشته باشیم، مگر نه؟
رها
۴
من اولین نفری بودم که گفتم جیغ‌زن‌ها جذابِ جذاب نیستند، اما به‌هرحال ته قلبم دوستشان داشتم. نمی‌دانم چرا. شاید چون خودم هم یک‌جورهایی می‌دانستم چه احساسی دارد اگر کسی آدم را دوست نداشته باشد.
رها
۴
«راستش ناراحت نیستم. عصبانی‌ام. این اشک‌ها از عصبانیته.» انگار این برایم قابل‌قبول‌تر بود. بیردی گفت: «اشک از روی عصبانیت جادو می‌کنه.» چشم‌هایم را تاب دادم. می گفت: «راست می‌گه. اشک‌هایی که از سر خشم ریخته می‌شن، قدرت عجیبی دارن.»
FatemeD
۳
تنهایی‌ام را دوست داشتم. تا آنجایی که یادم می‌آید، آدم‌ها همیشه گیجم می‌کردند.
نیک
۲
دلم می‌خواست بدانم دوستی چه‌شکلی است. اینکه آن‌قدر با خودم راحت باشم که بتوانم با کس دیگری هم به همان اندازه احساس راحتی کنم.
رها
۲
«دخترم، اگه توی رفتار آدم‌ها دنبال پیدا کردن منطق باشی، حالاحالاها باید بگردی.»
𝑯𝒆𝒅𝒊𝒚𝒆𝒉🕊📚
۲
خودم هم یک‌جورهایی می‌دانستم چه احساسی دارد اگر کسی آدم را دوست نداشته باشد.
𝑯𝒆𝒅𝒊𝒚𝒆𝒉🕊📚
۲
چشم‌های مزاحم. متنفر بودم از اینکه این‌قدر راحت اشکشان سرازیر می‌شد و مدام بهم خیانت می‌کردند.
𝑯𝒆𝒅𝒊𝒚𝒆𝒉🕊📚
۲
نیاز داشتم کسی بهم قول بدهد که همیشه ازم مراقبت می‌کند، حتی بااینکه می‌دانستم امکانش نیست.
𝑯𝒆𝒅𝒊𝒚𝒆𝒉🕊📚
۲
هدیه دادن درست مثل هدیه گرفتن بد بود. آدم را ملزم می‌کرد. ارتباط ایجاد می‌کرد.
*samira*^-^
۱
سایهٔ صنوبرها روی جاده افتاده و پرتوهای خورشید یکی‌درمیان مثل خنجرهایی طلایی از لابه‌لای شاخه‌ها بیرون زده بود.
*samira*^-^
۱
ماه پشت ابرها گیر افتاده بود و جنگل شب را مثل شنلی ضخیم روی خودش کشیده بود.
نیک
۱
زمین پیر است و ما نه، و این تنها چیزی است که باید به خاطر بسپاری.
نیک
۱
بابا لبخند زد: «ویلودین، طبیعت بیشتر از ما می‌دونه. تا بوده همین بوده و احتمالاً همین هم خواهد بود.»
رها
۱
اگر اتفاق‌های وحشتناک امکان رخ دادن داشتند، پس چرا معجزه امکان رخ دادن نداشت؟
kindsullivan
۱
یاد گرفته‌ام که هیچ‌گاه برای ایجاد تغییر، کوچک نیستیم.
𝑯𝒆𝒅𝒊𝒚𝒆𝒉🕊📚
۱
یاد گرفته‌ام که هیچ‌گاه برای ایجاد تغییر، کوچک نیستیم.
𝑯𝒆𝒅𝒊𝒚𝒆𝒉🕊📚
۱
تنهایی‌ام را دوست داشتم. تا آنجایی که یادم می‌آید، آدم‌ها همیشه گیجم می‌کردند.
𝑯𝒆𝒅𝒊𝒚𝒆𝒉🕊📚
۱
سعی می‌کردم وابستهٔ چیزی نباشم. حتی وقتی به چیزی که می‌خواهی می‌رسی، ممکن است توی یک چشم‌به‌هم‌زدن از دستش بدهی.
𝑯𝒆𝒅𝒊𝒚𝒆𝒉🕊📚
۱
اگر اتفاق‌های وحشتناک امکان رخ دادن داشتند، پس چرا معجزه امکان رخ دادن نداشت؟
Aram
۱
نجواهای کنار هم می‌تونه غرش بشه.’
آوا~
۱
برای مادرمان، زمین: ممنون که تحملمان می‌کنی! ک.ا برای ایران و تنها توله‌اش، پیروز آ.ح
آوا~
۱
یاد گرفته‌ام که هیچ‌گاه برای ایجاد تغییر، کوچک نیستیم. گرتا تانبرگ
sara
۱
اگه توی رفتار آدم‌ها دنبال پیدا کردن منطق باشی، حالاحالاها باید بگردی.
𝑯𝒆𝒅𝒊𝒚𝒆𝒉🕊📚
۱
نگرانی‌ها برای من بدترین قسمت بزرگ‌سال بودنه.
𝑯𝒆𝒅𝒊𝒚𝒆𝒉🕊📚
۱
به گمانم تا آخر عمر نیاز به ترمیم دارم. انگار وقتی کسی را که دوست داری از دست می‌دهی، این‌طور می‌شود.