
بریدههایی از کتاب ویلودین
۴٫۲
(۲۵)
یکدفعه و آنهم با اطمینان کامل فهمیده که زنده است و بسیار تنها.
غَزال_ک
نیاز داشتم بزرگترها از کار دنیا سر دربیاورند. نیاز داشتم کسی بهم قول بدهد که همیشه ازم مراقبت میکند، حتی بااینکه میدانستم امکانش نیست.
martina
«بعضی وقتها بد نیست آدم یهکم انعطاف داشته باشه تا یهو نشکنه.»
نیک
اگر اتفاقهای وحشتناک امکان رخ دادن داشتند، پس چرا معجزه امکان رخ دادن نداشت؟
sara.hl
دلم میخواست بدانم دوستی چهشکلی است. اینکه آنقدر با خودم راحت باشم که بتوانم با کس دیگری هم به همان اندازه احساس راحتی کنم.
نیک
من اولین نفری بودم که گفتم جیغزنها جذابِ جذاب نیستند، اما بههرحال ته قلبم دوستشان داشتم.
نمیدانم چرا. شاید چون خودم هم یکجورهایی میدانستم چه احساسی دارد اگر کسی آدم را دوست نداشته باشد.
رها
«دخترم، اگه توی رفتار آدمها دنبال پیدا کردن منطق باشی، حالاحالاها باید بگردی.»
رها
تنهاییام را دوست داشتم. تا آنجایی که یادم میآید، آدمها همیشه گیجم میکردند.
FatemeD
«راستش ناراحت نیستم. عصبانیام. این اشکها از عصبانیته.» انگار این برایم قابلقبولتر بود.
بیردی گفت: «اشک از روی عصبانیت جادو میکنه.»
چشمهایم را تاب دادم.
می گفت: «راست میگه. اشکهایی که از سر خشم ریخته میشن، قدرت عجیبی دارن.»
رها
اگر اتفاقهای وحشتناک امکان رخ دادن داشتند، پس چرا معجزه امکان رخ دادن نداشت؟
رها
سایهٔ صنوبرها روی جاده افتاده و پرتوهای خورشید یکیدرمیان مثل خنجرهایی طلایی از لابهلای شاخهها بیرون زده بود.
*samira*
ماه پشت ابرها گیر افتاده بود و جنگل شب را مثل شنلی ضخیم روی خودش کشیده بود.
*samira*
زمین پیر است و ما نه، و این تنها چیزی است که باید به خاطر بسپاری.
نیک
من اولین نفری بودم که گفتم جیغزنها جذابِ جذاب نیستند، اما بههرحال ته قلبم دوستشان داشتم.
نمیدانم چرا. شاید چون خودم هم یکجورهایی میدانستم چه احساسی دارد اگر کسی آدم را دوست نداشته باشد. شاید وقتی همهٔ عالم یکدست و هماهنگ به سمتی میرفتند، بخش غرغروی درونم داد میزد: ویلودین، از سمت دیگه برو!
همیشه باید هوای ضعیفترها را داشته باشیم، مگر نه؟ و خب به نظر من جیغزنها همیشه در چرخهٔ طبیعت جزو قشر ضعیف بودهاند.
البته همیشه آسانتر است که هوای تولهسگهای بامزه را داشته باشید، ولی بههرحال، ماجرا از این قرار بود.
باید از یکی که از خودم خیلی باهوشتر است، بخواهم برایتان توضیح دهد چرا چیزهایی را که دوست داریم، دوست داریم.
نیک
بابا لبخند زد: «ویلودین، طبیعت بیشتر از ما میدونه. تا بوده همین بوده و احتمالاً همین هم خواهد بود.»
نیک
پنج سکهٔ مسی برای هر پوست کندهشدهٔ جیغزن. قانونشان خونم را به جوش میآورد. چه کسی میتوانست حیوان کنجکاوی را که به امید لقمهغذایی توی دهکده سرک کشیده، مؤاخذه کند؟
نیک
حس خوبی نداشتم از اینکه از هدیهٔ غریبهای خوشحال شوم. این حس را دوست نداشتم. مدیونم میکرد. انگار نیازمند بودم.
نیک
بیردی دستم را فشار داد و گفت: «به عصبانی بودنت ادامه بده، ویلودین. این ویژگی توئه. تو دنیا رو یهجور دیگه میبینی. برات مهمه. این یه توانمندیه.»
نیک
این رو میدونم که طبیعت چیز پیچیدهایه. شبیه... شبیه... نمیدونم، شبیه بافتن یه ژاکت. اگه یه نخ رو زیادی محکم بکشید، کل ژاکت شکافته میشه. من فقط میخوام بگم بیاین قبل از اینکه دیر بشه و طبیعت رو از دست بدیم، موجودات رو درک کنیم.
نیک
روبهروی آن تکشاخ یک اسب پونی بود با خالهایی طلایی. توی آتشسوزی دم و یکی از سمهای جلوییاش را از دست داده بود. کسی دوستش نداشت. بهخاطر همین حتماً برای من بود. سوارش شدم و تصور کردم با او میتوانم به جایی بروم که هیچکس پیدایم نکند. جایی که میتوانستم توی دنیایی که دوستش داشتم، تنها باشم. همان دنیایی که توی خاطرم داشتم. همان دنیایی که نمیتوانستم برگردانمش.
نیک
مکالمهٔ ما معمولاً اینشکلی بود، فقط چندتا کلمه. این را دوست داشتم. سکوت مثل ژاکتی قدیمی برایم راحت بود و به جانم مینشست.
نیک
اگر اتفاقهای وحشتناک امکان رخ دادن داشتند، پس چرا معجزه امکان رخ دادن نداشت؟
نیک
نجواهای کنار هم میتونه غرش بشه.
نیک
گاهی وقتها فقط نیاز داشتم توی جنگل پرسه بزنم. نزدیک بودن به طبیعت به قلبم زمان میداد که ترمیم شود.
نیک
هنوز خودش را خوب نمیشناسد. اما انگار از آن جانورهای صبور است و به نظرش صبر خیلی به کارش میآید، حتی شاید بتواند زندگیاش را نجات دهد.
رها
یکدفعه و آنهم با اطمینان کامل فهمیده که زنده است و بسیار تنها.
رها
بیردی با تعجب گفت: «یه شاعر و هنرمند. خیلی میتونی به کار این دنیا بیای!»
می گفت: «امیدوارم اینطور بشه.»
رها
خیلی دربارهٔ این قضیه فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که همهٔ آدمها نوعی ساعت توی سرشان دارند. ساعته بهشان میگفت کِی باید به جوکی بخندند. کِی به کسی نزدیک شوند که توی گوشش حرف بزنند. کِی مکالمهای را شروع کنند و کِی خداحافظی کنند.
ولی انگار از آن ساعتهای نامرئی توی کلهٔ من نبود. همیشه کمی دیر میرسیدم. یا کمی زود. هیچوقت بهموقع نمیرسیدم. عجیبوغریب و محتاط بودم
FatemeD
حجم
۴۷۹٫۲ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۱
تعداد صفحهها
۱۶۸ صفحه
حجم
۴۷۹٫۲ کیلوبایت
سال انتشار
۱۴۰۱
تعداد صفحهها
۱۶۸ صفحه
قیمت:
۵۵,۰۰۰
تومان