جملات زیبای کتاب ویلودین | طاقچه
تصویر جلد کتاب ویلودین

بریده‌هایی از کتاب ویلودین

امتیاز
۴.۴از ۳۴ رأی
۴٫۴
(۳۴)
یک‌دفعه و آن‌هم با اطمینان کامل فهمیده که زنده است و بسیار تنها.
غَزال_ک
نیاز داشتم بزرگ‌ترها از کار دنیا سر دربیاورند. نیاز داشتم کسی بهم قول بدهد که همیشه ازم مراقبت می‌کند، حتی بااینکه می‌دانستم امکانش نیست.
martina
اگر اتفاق‌های وحشتناک امکان رخ دادن داشتند، پس چرا معجزه امکان رخ دادن نداشت؟
sara.hl
«بعضی وقت‌ها بد نیست آدم یه‌کم انعطاف داشته باشه تا یهو نشکنه.»
نیک
همیشه باید هوای ضعیف‌ترها را داشته باشیم، مگر نه؟
𝑯𝒆𝒅𝒊𝒚𝒆𝒉🕊📚
«راستش ناراحت نیستم. عصبانی‌ام. این اشک‌ها از عصبانیته.» انگار این برایم قابل‌قبول‌تر بود. بیردی گفت: «اشک از روی عصبانیت جادو می‌کنه.» چشم‌هایم را تاب دادم. می گفت: «راست می‌گه. اشک‌هایی که از سر خشم ریخته می‌شن، قدرت عجیبی دارن.»
رها
من اولین نفری بودم که گفتم جیغ‌زن‌ها جذابِ جذاب نیستند، اما به‌هرحال ته قلبم دوستشان داشتم. نمی‌دانم چرا. شاید چون خودم هم یک‌جورهایی می‌دانستم چه احساسی دارد اگر کسی آدم را دوست نداشته باشد.
رها
تنهایی‌ام را دوست داشتم. تا آنجایی که یادم می‌آید، آدم‌ها همیشه گیجم می‌کردند.
FatemeD
دلم می‌خواست بدانم دوستی چه‌شکلی است. اینکه آن‌قدر با خودم راحت باشم که بتوانم با کس دیگری هم به همان اندازه احساس راحتی کنم.
نیک
«دخترم، اگه توی رفتار آدم‌ها دنبال پیدا کردن منطق باشی، حالاحالاها باید بگردی.»
رها
خودم هم یک‌جورهایی می‌دانستم چه احساسی دارد اگر کسی آدم را دوست نداشته باشد.
𝑯𝒆𝒅𝒊𝒚𝒆𝒉🕊📚
چشم‌های مزاحم. متنفر بودم از اینکه این‌قدر راحت اشکشان سرازیر می‌شد و مدام بهم خیانت می‌کردند.
𝑯𝒆𝒅𝒊𝒚𝒆𝒉🕊📚
نیاز داشتم کسی بهم قول بدهد که همیشه ازم مراقبت می‌کند، حتی بااینکه می‌دانستم امکانش نیست.
𝑯𝒆𝒅𝒊𝒚𝒆𝒉🕊📚
هدیه دادن درست مثل هدیه گرفتن بد بود. آدم را ملزم می‌کرد. ارتباط ایجاد می‌کرد.
𝑯𝒆𝒅𝒊𝒚𝒆𝒉🕊📚
سایهٔ صنوبرها روی جاده افتاده و پرتوهای خورشید یکی‌درمیان مثل خنجرهایی طلایی از لابه‌لای شاخه‌ها بیرون زده بود.
*samira*^-^
ماه پشت ابرها گیر افتاده بود و جنگل شب را مثل شنلی ضخیم روی خودش کشیده بود.
*samira*^-^
زمین پیر است و ما نه، و این تنها چیزی است که باید به خاطر بسپاری.
نیک
بابا لبخند زد: «ویلودین، طبیعت بیشتر از ما می‌دونه. تا بوده همین بوده و احتمالاً همین هم خواهد بود.»
نیک
اگر اتفاق‌های وحشتناک امکان رخ دادن داشتند، پس چرا معجزه امکان رخ دادن نداشت؟
رها
یاد گرفته‌ام که هیچ‌گاه برای ایجاد تغییر، کوچک نیستیم.
kindsullivan
یاد گرفته‌ام که هیچ‌گاه برای ایجاد تغییر، کوچک نیستیم.
𝑯𝒆𝒅𝒊𝒚𝒆𝒉🕊📚
تنهایی‌ام را دوست داشتم. تا آنجایی که یادم می‌آید، آدم‌ها همیشه گیجم می‌کردند.
𝑯𝒆𝒅𝒊𝒚𝒆𝒉🕊📚
سعی می‌کردم وابستهٔ چیزی نباشم. حتی وقتی به چیزی که می‌خواهی می‌رسی، ممکن است توی یک چشم‌به‌هم‌زدن از دستش بدهی.
𝑯𝒆𝒅𝒊𝒚𝒆𝒉🕊📚
اگر اتفاق‌های وحشتناک امکان رخ دادن داشتند، پس چرا معجزه امکان رخ دادن نداشت؟
𝑯𝒆𝒅𝒊𝒚𝒆𝒉🕊📚
نجواهای کنار هم می‌تونه غرش بشه.’
Aram
برای مادرمان، زمین: ممنون که تحملمان می‌کنی! ک.ا برای ایران و تنها توله‌اش، پیروز آ.ح
آوا~
یاد گرفته‌ام که هیچ‌گاه برای ایجاد تغییر، کوچک نیستیم. گرتا تانبرگ
آوا~
اگه توی رفتار آدم‌ها دنبال پیدا کردن منطق باشی، حالاحالاها باید بگردی.
sara
نگرانی‌ها برای من بدترین قسمت بزرگ‌سال بودنه.
𝑯𝒆𝒅𝒊𝒚𝒆𝒉🕊📚
به گمانم تا آخر عمر نیاز به ترمیم دارم. انگار وقتی کسی را که دوست داری از دست می‌دهی، این‌طور می‌شود.
𝑯𝒆𝒅𝒊𝒚𝒆𝒉🕊📚

حجم

۴۷۹٫۲ کیلوبایت

سال انتشار

۱۴۰۱

تعداد صفحه‌ها

۱۶۸ صفحه

حجم

۴۷۹٫۲ کیلوبایت

سال انتشار

۱۴۰۱

تعداد صفحه‌ها

۱۶۸ صفحه

قیمت:
۵۵,۰۰۰
تومان