خانم ویزلی فریادزنان گفت: «پسرهای جنابعالی دیشب با اون ماشین پرواز کردن، رفتن تا خونهٔ هری و برگشتن! نمیخوای دربارهٔ این مسئله حرفی بزنی؟»
آقای ویزلی مشتاقانه گفت: «واقعاً پرواز کردین؟ درست کار میکرد؟» وقتی دید از چشمهای خانم ویزلی شرارههای آتش بیرون میریزد، تتهپتهکنان گفت: «یعنی... چیزه... منظورم اینه که کارتون... کارتون خیلی اشتباه بوده پسرها... خیلیخیلی اشتباه بوده...»