ران گفت: «آره، من هم داشتم به همین فکر میکردم. باید بیای بمونی پیش ما هری. با مامان و بابا هماهنگ میکنم و بعدش باهات تماس میگیرم. الان دیگه میدونم چهجوری از فِلیتُن استفاده کنم...»
هرماینی گفت: «تلفن ران. سال دیگه تو باید حتماً مطالعات ماگلی رو برداری...»
ران حرفش را نشنیده گرفت.