یک بار که تورانخانم، مادر آرش، نماز میخوانده، روزبهخان مست و عصبانی، چادر نماز از سرِ زنش کشیده پایین و کتکش زده. بعد، کتابهاش را از کتابخانه، یکییکی کشیده بیرون و جابهجا، برای زنش خوانده تا به او بفهماند عبادت کار آدمهای ضعیف و خرافاتی است. همان کتابهایی که نیوشا همه آنها را خوانده بود و میگفت اصلا به این نتیجه نرسیده است. خودش تعریف میکرد از همان کتابهای پدرش که سعی در مادّی نشان دادن دنیا داشت، فهمیده که اتفاقآ خدایی در کار هست.