
-Dny.͜.
۷۴
ـ لطفا از متأسف بودن واسه خودت دست بردار
گندم
۲۸
کلمات همیشه مثل دانههای برف دورم چرخیدهاند؛ ظریف و متفاوت از هم، و بدون اینکه بتوانم لمسشان کنم کف دستم آب شدهاند.
"Shfar"
۲۰
و شرط میبندم بیشتر آدمها از قدرتِ واقعیِ کلمات خبر ندارند.
"Shfar"
۱۷
راستش آدمها بعضی وقتها واقعاً نامهربان و بیادب میشوند؛ کم پیش میآید که یکی واقعاً خوب باشد.
"Shfar"
۱۷
"کاش الان دیروز بود..."
⚽️ kaka ⚽️
۱۳
این منم، یک شهرِ متشنج!
#999
۱۳
خانم وی نگاهش را از پرنده میگیرد و به من میدوزد. "اگه میتونستی پرواز کنی چیکار میکردی؟"
"اینم از سؤالهای امتحانیه؟" میخندم.
خانم وی هم میخندد: "فکر کنم به قدر کافی درس خوندیم."
مینویسم: "فکر کنماونوقت از پریدن میترسیدم."
میپرسد: "چرا؟ ترس از اینکه بیفتی؟"
ـ نه. از اینکه اونقدر خوب باشه که تا ابد بخوام پرواز کنم و برنگردم.
"Shfar"
۹
بعضی وقتها چیزهایی اتفاق میافته که از کنترل ما خارجه ملودی.
f
۹
اخبار زلزله: گروه هواشناسی رعشههای عجیبی را از یک مدرسهی محلی مخابره کردهاند. ممکن است صدای قلب دختری باشد که محکم میزند؟
Amir Sabeti
۹
کی گفته معمولی بودن افتخار ندارد؟
ن. عادل
۷
بابا عاشق پنیر است، هرچند معدهاش را اذیت میکند. در ضمن صاحب بلندترین و بوگندوترین بادمعدههای دنیاست. نمیدانم وقتی سر کار است چطور کنترلشان میکند؟ تازه اگر بکند! بههرحال وقتی میرسد خانه، شروع میکند به ول دادن تمامشان. همینکه پا روی اولین پله میگذارد شروع میشوند.
پله، زارت.
پله، زورت.
پله، زارت.
تا به اتاقم برسد از خنده رودهبر شدهام.
لیلی
۶
صبح که بیدار میشوم، روبهروشدن با واقعیت برایم مثل پرت شدن از یک ارتفاع بلند است
f
۶
من به خودم ایمان دارم.
همینطور خانوادهام و خانم وی.
این بقیهی دنیاست که در موردش زیاد مطمئن نیستم.
"Shfar"
۵
سکوتشان حرفی را میزند که کلمهها از گفتنش عاجزند: اینکه بدون من بهتر بوده.
گندم
۵
از همان بچگی، یعنی سهچهار ماهگیام، کلمات برایم مانند هدیههایی مایع و شیرین بودند و من آنها را مثل لیموناد سر میکشیدم. مزهمزه میکردم. آنها به فکرها و حسهای درهم و برهم من نظم میبخشیدند. وقتی حرف میزدند انگار پتوی گرمی دورم پیچیده میشد.
f
۵
"موقعیتی که شخص در آن هنگامِ شنیدن موسیقی قادر به دیدن رنگها و احساسِ طعم و مزه است، چه نام دارد؟
الف: سنتز
ب: همزیستی
ج: حس تقارن
د: سمبولیسم."
لبخند زدم و گزینهی ج را فشار دادم. نهتنها یکی از لغتهایی بود که خانم وی بهم یاد داده بود، بلکه اصلا توصیفِ خودِ من بود!
#999
۵
میفهمم که این حرف را از ته قلبش میگوید.
من به خودم ایمان دارم.
همینطور خانوادهام و خانم وی.
این بقیهی دنیاست که در موردش زیاد مطمئن نیستم.
(:Ne´gar:)
۵
ـ بعضی وقتها چیزهایی اتفاق میافته که از کنترل ما خارجه ملودی. تو کار خطایی نکردی.
نور
۵
این منم، یک شهرِ متشنج!
⚽️ kaka ⚽️
۴
این رمان آینهای است از مشکلات اجتماعی معلولان، مشکلاتی مثل عدم پذیرش جامعه، مشکلات پزشکی، پلهها، دستشوییها و حتی غذاخوردن
yasi🪄🐈⬛
۴
فکرها به کلمات نیاز دارند، کلمات به صدا.
شلاله
۳
کلمات همیشه مثل دانههای برف دورم چرخیدهاند؛ ظریف و متفاوت از هم، و بدون اینکه بتوانم لمسشان کنم کف دستم آب شدهاند.
جایی در درونم، کلمهها روی هم جمع میشوند و یک تودهی بزرگ میسازند.
Afsaneh Habibi
۳
یک سال کریسمس برایم عروسک خریدند، از آن عروسکهایی که اگر دکمهی درست را فشار دهی، حرف میزنند و گریه میکنند و دست و پایشان را تکان میدهند. ولی وقتی درِ جعبه را باز کردیم، یکی از بازوهایش کنده شده بود و فرقی نمیکرد کدام دکمه را فشار بدهی؛ عروسک فقط جیغ میزد. مامان عروسک را به مغازه برگرداند و پولش را پس گرفت.
تعجب نمیکنم اگر گاهی آرزو کرده باشد کاش میشد مرا هم پس داد.
aseman
۳
معمولی بودن افتخاری نداره! آدمها دوستت دارن به خاطر خودت، بهخاطرِ اینکه ملودی هستی، نه اینکه چه کارها میتونستی یا نمیتونستی بکنی
hamideh
۳
"شما باهوش نیستین آقا، فقط خوششانسید. همهی ما که سالم هستیم، خیلی ساده، شانس یارمون بوده. ملودی چیزها رو میفهمه، ارتباط برقرار میکنه و با دنیایی که هیچچیزش مناسبِ اون نیست کنار میاد. اونه که باهوشِ واقعیه!"
Sara.iranne
۳
فکر میکنم خوب است آدم هیچچیز از یادش نرود، مثلا همینکه میتوانم تمام لحظههای زندگیام را در ذهنم ثبت کنم. اما از طرفی هم حسابی ناامیدکننده است، چون نمیتوانم در مورد هیچکدامشان چیزی به کسی بگویم. هیچوقت با کسی تقسیم نمیشوند و همیشه درونم میمانند. حتی چیزهای احمقانه؛ مثل غلنبگیِ پورهی جو که به سقف دهانم چسبیده یا مزهی خمیردندانی که کنج دندانم مانده و درست شسته نشده.
عطر قهوهی صبحِ زود از خاطرات پاکنشدنی است، آمیخته با بوی گوشت سرخ کرده و وراجیهای گویندهی اخبار صبح در پسزمینهاش.
اما بیشتر از همه کلماتند که یادم میآیند. خیلی زود فهمیدم میلیونها کلمه در جهان وجود دارد. همهی آدمهای دور و برم میتوانستند بدون هیچ زحمتی کلمات را ادا کنند.
آرزو
۳
"موسیقی خیلی قدرتمنده، دوستای کوچولوی من. میتونه خاطراتمون رو به هم وصل کنه. حال و هوامون رو عوض کنه، حتی اینکه چطور با مشکلی که داریم روبهرو بشیم."
Sharareh Haghgooei
۳
وای، معرکه بود! این کتاب منو به فکر انداخت، بهم فهموند که آدمها بیشتر از اون که با هم فرق داشته باشن، به هم شبیهان. از کمبودهای زندگیِ آدمایی مثل ملودی تصوری نداشتم. حالا یه جور دیگه فکر میکنم. "
⚽️ kaka ⚽️
۲
این خیلی مهم است که بدانیم اگر کسی با موانع دنیای خودش دست و پنجه نرم میکند، متعلق به گروهی به اسم معلولها نیست! او یک فرد جداست، آدمی که بیشترین سعیاش را میکند تا در این جهان سخت، راه خودش را پیدا کند
میمْ؛ مثلِ مَنْ
۲
همین که خوابم میبرد، خواب میبینم. در رویاهایم هر کاری میتوانم بکنم. در زمین بازی، اولین بازیکنی هستم که انتخاب میشوم. میتوانم بهسرعت بدوم! ژیمناستیک میدانم و هیچوقت از تختهی پرش پایین نمیافتم. رقص بلدم و خیلی خوب میچرخم. به دوستهایم تلفن میزنم و ساعتها با هم حرف میزنیم. رازهایم را برایشان پچپچ میکنم. آواز میخوانم.
صبح که بیدار میشوم، روبهروشدن با واقعیت برایم مثل پرت شدن از یک ارتفاع بلند است. باید بهم غذا بدهند و لباس تنم کنند، تا یک روز کشدارِ دیگر را در آن کلاس پر از نقاشیهای خندان بگذرانم.