خانم وی نگاهش را از پرنده میگیرد و به من میدوزد. "اگه میتونستی پرواز کنی چیکار میکردی؟"
"اینم از سؤالهای امتحانیه؟" میخندم.
خانم وی هم میخندد: "فکر کنم به قدر کافی درس خوندیم."
مینویسم: "فکر کنماونوقت از پریدن میترسیدم."
میپرسد: "چرا؟ ترس از اینکه بیفتی؟"
ـ نه. از اینکه اونقدر خوب باشه که تا ابد بخوام پرواز کنم و برنگردم.