
saman
۳
«نیش زنبور را کم مپندار، اگر قلبی را هدف گرفت.»
saman
۳
ـــ این درسته که همهٔ زندگیمون تحتِ تسلط مردی باشه که همهٔ هنرش این بوده که از یه ملکه زاده شده؟
باران
۱
«من کشوری میخوام که همه، بدون توجه به اینکه پدر و مادرشون کیه، فرصت موفقیت داشته باشن.»
saman
۱
بعضیها میگویند ارزش آدمها به کاری است که انجام میدهند نه به زادگاهشان. من میگویم ارزش من به هر دو تای اینهاست.
saman
۱
«این فقط یه نشونه از مردانگیه. ما جنگجویان به این زخمها میگیم نشون مردانگی.»
saman
۱
«همه هم مدام میگن تاریخ این رو ثابت کرده، تاریخ اون رو ثابت کرده. اما انگار مردم فقط اون بخش از تاریخ رو که موافق نظر خودشونه میبینن و از بقیهٔ تاریخ چشم میپوشن.»
باران
۰
آیا تغییرات ناشناختهای که در راه است، خوب است؟
باران
۰
«من میخوام بدون ترس از حبس و اعدام، آزادانه حرفم رو بزنم. میخوام کشورم امکانات مساوی برای همه داشته باشه، نه اینکه که نجیبزادهها ثروتمندتر بشن و فقرا فقیرتر.»
باران
۰
فریاد جمعیت فریاد شادی شد. فریاد میزدند، مشتهاشان را تکان میدادند و همصدا آن کلام قدرتمند را تکرار میکردند. میری دلش نمیخواست آن دقایق به پایان برسد. احساس میکرد قدش بلند شده و قوی است، گویی او و جمعیت میتوانستند با هم مانند غولی حرکت کنند، هر مانعی را از بین ببرند و دنیا را از نو بسازند.
باران
۰
از خودش پرسید آیا برای ورود به کتابخانه، مانند ورود به کلیسا باید ادای احترام کند؟
باران
۰
نوشتن نامه خیلی شبیه صحبت به زبان معدن بود؛ فریادی بیصدا از دوردست
باران
۰
«پیدر، من تو رو بیشتر از هر کس دیگهای که تا حالا دیدم دوست دارم. دلم میخواد یه روز زیر یه سقف با تو زندگی کنم. دلم میخواد توی مدرسهٔ مانتاِسکل درس بدم و قصههای ده رو جمعآوری کنم و بعد که به خونه میآم ببینم چی تراشیدی و در مورد روزی که گذروندیم با هم صحبت کنیم. یعنی میخوام با تو ازدواج کنم، پیدر. قول میدم که وفادار باشم، همیشه حقیقت رو به تو بگم و فقط تو رو تو قلبم جا بدم.