«نیش زنبور را کم مپندار، اگر قلبی را هدف گرفت.»
دخترک گلفروش
ـــ این درسته که همهٔ زندگیمون تحتِ تسلط مردی باشه که همهٔ هنرش این بوده که از یه ملکه زاده شده؟
دخترک گلفروش
«من کشوری میخوام که همه، بدون توجه به اینکه پدر و مادرشون کیه، فرصت موفقیت داشته باشن.»
باران
بعضیها میگویند ارزش آدمها به کاری است که انجام میدهند نه به زادگاهشان. من میگویم ارزش من به هر دو تای اینهاست.
دخترک گلفروش
«این فقط یه نشونه از مردانگیه. ما جنگجویان به این زخمها میگیم نشون مردانگی.»
دخترک گلفروش
«همه هم مدام میگن تاریخ این رو ثابت کرده، تاریخ اون رو ثابت کرده. اما انگار مردم فقط اون بخش از تاریخ رو که موافق نظر خودشونه میبینن و از بقیهٔ تاریخ چشم میپوشن.»
دخترک گلفروش
آیا تغییرات ناشناختهای که در راه است، خوب است؟
باران
«من میخوام بدون ترس از حبس و اعدام، آزادانه حرفم رو بزنم. میخوام کشورم امکانات مساوی برای همه داشته باشه، نه اینکه که نجیبزادهها ثروتمندتر بشن و فقرا فقیرتر.»
باران
فریاد جمعیت فریاد شادی شد. فریاد میزدند، مشتهاشان را تکان میدادند و همصدا آن کلام قدرتمند را تکرار میکردند. میری دلش نمیخواست آن دقایق به پایان برسد. احساس میکرد قدش بلند شده و قوی است، گویی او و جمعیت میتوانستند با هم مانند غولی حرکت کنند، هر مانعی را از بین ببرند و دنیا را از نو بسازند.
باران
از خودش پرسید آیا برای ورود به کتابخانه، مانند ورود به کلیسا باید ادای احترام کند؟
باران
نوشتن نامه خیلی شبیه صحبت به زبان معدن بود؛ فریادی بیصدا از دوردست
باران
«پیدر، من تو رو بیشتر از هر کس دیگهای که تا حالا دیدم دوست دارم. دلم میخواد یه روز زیر یه سقف با تو زندگی کنم. دلم میخواد توی مدرسهٔ مانتاِسکل درس بدم و قصههای ده رو جمعآوری کنم و بعد که به خونه میآم ببینم چی تراشیدی و در مورد روزی که گذروندیم با هم صحبت کنیم. یعنی میخوام با تو ازدواج کنم، پیدر. قول میدم که وفادار باشم، همیشه حقیقت رو به تو بگم و فقط تو رو تو قلبم جا بدم.
باران