۴٫۵
(۱۵)
بلند شد و ایستاد. انگار فکری که به ذهنش رسیده بود آنقدر بزرگ بود که در حالت نشسته در او نمیگنجید. باید میایستاد تا ایده درون او کش بیاید و جا برای بالیدن داشته باشد.
stare.m
گریه کن عزیزم. خودت رو خالی کن. غصه تو دل آدمی که اشکش روونه دوام نمیآره.
stare.m
غصه مثل یک تکه لباس خیس به تنش چسبیده بود و او میخواست با خندیدن آن را از خود بتکاند
saman
فکر کردن به اینکه فلان کار غیرممکنه، اون کار رو غیرممکن میکنه.
نیلوفر دریاچه
هوش برای او معنی دیگری پیدا کرده بود: استعداد فکر کردن به چیزهای جدید و یاد گرفتن چیزهای نو.
stare.m
رختخوابم به خواب دعوتم میکند
saman
داتر همیشه میگفت فکر کردن به اینکه فلان کار غیرممکنه، اون کار رو غیرممکن میکنه.
saman
داتر همیشه میگفت وقتی حرف دل و ذهنت یکی شد، به حقیقت رسیدی!
باران
اگر مطمئنی درست است، یک لحظه هم تردید نکن!
باران
غصه مثل یک تکه لباس خیس به تنش چسبیده بود و او میخواست با خندیدن آن را از خود بتکاند.
باران
"آنها زبان یکدیگر را نمیدانستند، پس به دنبال راهی دیگر برای برقراری ارتباط بودند، مثلاً پیدا کردن نقاط اشتراکشان."
saman
میری او را به شکل هر جوان هجدهسالهٔ دیگری دید که ممکن است مثل یک آدم معمولی گیج یا دستپاچه شود.
نیلوفر دریاچه
به خانوادهام بگویید که منتظر نمانند و مشغول شوند
باید تکانی بخورم تا حس کنم اینجا هم خانهٔ من است
از زمانی که راه رفتن آموختهام، زیر پایم سنگهای کوه بودهاند
و آنقدر خاک خوردهام که راه گلویم بسته است
باران

