جملات زیبای کتاب داستان دو شهر | طاقچه
تصویر جلد کتاب داستان دو شهر

کتاب داستان دو شهر

نوع کتاب
۳.۹ امتیاز(از ۱۳ رأی)
انتشارات: 
نشر افق
٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
یاسمن موذن صفائی
۲
گفت: «این مردم عادی عجب قدرتی دارند!» جواب دادم: «این نیروی حیرت‌انگیز اندوه و ناامیدی است.»
Nafise
۱
آدم‌های بیکار دور هم جمع شده بودند، آن‌ها بدبخت و مفلوک بودند اما اکنون احساس قدرتی آشکار بدبختی‌شان را تحت تأثیر قرار داده بود. حتی ژنده‌ترین شب‌کلاهی که بر ژولیده‌ترین و نکبت‌بارترین سر بود، مفهومی غریب را می‌رساند: «می‌دانم برای من که این کلاه را بر سر دارم حفظ جان خودم چه‌قدر سخت است؛ اما آیا می‌دانی گرفتن جان تو چه اندازه راحت است!» هر بازوی لاغر و برهنه‌ای که پیش از این بیکار بود اکنون همواره آمادهٔ زدن و کوبیدن بود.
یاسمن موذن صفائی
۰
آن‌ها بدبخت و مفلوک بودند اما اکنون احساس قدرتی آشکار بدبختی‌شان را تحت تأثیر قرار داده بود. حتی ژنده‌ترین شب‌کلاهی که بر ژولیده‌ترین و نکبت‌بارترین سر بود، مفهومی غریب را می‌رساند: «می‌دانم برای من که این کلاه را بر سر دارم حفظ جان خودم چه‌قدر سخت است؛ اما آیا می‌دانی گرفتن جان تو چه اندازه راحت است!»
Nafise
۰
اگر می‌خواهی گربه تشنهٔ شیر شود، راهش این است که شیر را به او نشان بدهی. اگر می‌خواهی سگی برایت شکار بیاورد، باید شکار را به او نشان بدهی