آنها بدبخت و مفلوک بودند اما اکنون احساس قدرتی آشکار بدبختیشان را تحت تأثیر قرار داده بود. حتی ژندهترین شبکلاهی که بر ژولیدهترین و نکبتبارترین سر بود، مفهومی غریب را میرساند: «میدانم برای من که این کلاه را بر سر دارم حفظ جان خودم چهقدر سخت است؛ اما آیا میدانی گرفتن جان تو چه اندازه راحت است!»
یاسمن موذن صفائی