آدمهای بیکار دور هم جمع شده بودند، آنها بدبخت و مفلوک بودند اما اکنون احساس قدرتی آشکار بدبختیشان را تحت تأثیر قرار داده بود. حتی ژندهترین شبکلاهی که بر ژولیدهترین و نکبتبارترین سر بود، مفهومی غریب را میرساند: «میدانم برای من که این کلاه را بر سر دارم حفظ جان خودم چهقدر سخت است؛ اما آیا میدانی گرفتن جان تو چه اندازه راحت است!» هر بازوی لاغر و برهنهای که پیش از این بیکار بود اکنون همواره آمادهٔ زدن و کوبیدن بود.