
zar zar
۱۳
در زندگی همیشه غمگین بودن از شاد بودن، آسانتر است.
rozhinism
۱۲
من از آدمهایی خوشم میآید که زندگیشان را با دستهای خودشان میسازند. من اصلا نمیتوانم آدمهای تنبلی را تحمل کنم که چون نمیدانند چه کار باید بکنند، در خودشان فرو میروند و از همه جا و همه کس میبُرند. بیمعنی است. در خود فرو رفتن و از همه بریدن.
rozhinism
۱۰
خنداندن مردم آدم را سرِ ذوق میآورد. مثل موادمخدر است، هر چه بیشتر مردم بزنند زیر خنده و بلندتر قهقهه بزنند، بیشتر دلتان میخواهد که آنها را بخندانید.
rozhinism
۷
من نمیگذارم هر مشکل سادهای در زندگی، مرا زمین بزند. بهتر است خودش با زبان خوش، خودش را کنار بکشد وگرنه بدجوری قاطی میکنم.
کاربر ۶۷۳۴۳۵۵
۷
«بودن یا نبودنم چه فرقی میکند؟»
rozhinism
۵
«روز موفقیتآمیز روزی است که بتوانیم در آن چیزی به وجود آوریم.»
rozhinism
۴
مادرم میگوید آن روزها، ساعتها توی اتاقم مینشستم و با خودم حرف میزدم و میخندیدم. به خاطر همین هم هست که فکر میکنم آن وقتها باید پسر بچهٔ شادی بوده باشم.
zar zar
۴
تو از مدرسه متنفری. اما همهٔ تلاشت را میکنی که تا جایی که میشود، آنجا بمانی.
zar zar
۳
در زندگی همیشه غمگین بودن از شاد بودن، آسانتر است. ولی من اصلا از آدمهایی خوشم نمیآید که آسانترین راه را انتخاب میکنند. تو را به خدا شاد باش! و برای آنکه شاد شوی، هر کاری از دستت برمیآید، بکن!
Afra
۳
خنداندن مردم آدم را سرِ ذوق میآورد. مثل موادمخدر است، هر چه بیشتر مردم بزنند زیر خنده و بلندتر قهقهه بزنند، بیشتر دلتان میخواهد که آنها را بخندانید.
Afra
۳
اما دوست من، این را از من قبول کن: در زندگی همیشه غمگین بودن از شاد بودن، آسانتر است. ولی من اصلا از آدمهایی خوشم نمیآید که آسانترین راه را انتخاب میکنند. تو را به خدا شاد باش! و برای آنکه شاد شوی، هر کاری از دستت برمیآید، بکن!
کاربر ۵۳۱۳۳۸۹
۲
در زندگی همیشه غمگین بودن از شاد بودن، آسانتر است. ولی من اصلا از آدمهایی خوشم نمیآید که آسانترین راه را انتخاب میکنند. تو را به خدا شاد باش! و برای آنکه شاد شوی، هر کاری از دستت برمیآید، بکن!
sonia
۱
حالم خوب بود اما خوشحال نبودم. از اینکه نمیتوانستم هیچ کمکی به پدربزرگ بکنم، حالم خیلی گرفته بود. دلم میخواست به خاطرش کوهها را جابهجا کنم، خودم را تکهتکه کنم، بروم دنبالش و کولش کنم و تا آخر دنیا ببرمش
sonia
۱
حالم خوب بود اما خوشحال نبودم. از اینکه نمیتوانستم هیچ کمکی به پدربزرگ بکنم، حالم خیلی گرفته بود. دلم میخواست به خاطرش کوهها را جابهجا کنم، خودم را تکهتکه کنم، بروم دنبالش و کولش کنم و تا آخر دنیا ببرمش
sonia
۱
حالم خوب بود اما خوشحال نبودم. از اینکه نمیتوانستم هیچ کمکی به پدربزرگ بکنم، حالم خیلی گرفته بود. دلم میخواست به خاطرش کوهها را جابهجا کنم، خودم را تکهتکه کنم، بروم دنبالش و کولش کنم و تا آخر دنیا ببرمش
کاربر ۵۳۱۳۳۸۹
۱
او همان کسی است که از همهٔ آدمهای دنیا بیشتر دوستش دارم و برای همین هم بود که حق نداشت بمیرد. هرگز.