هدایت در روزگاری میزیست که استبداد و خفقان اجتماعی بر همه شؤون جامعه حاکم بود. آزادیخواهان، متواری یا در بند و شکنجه بودند و عامه مردم در جهل و فقر غوطه میخوردند، به همین دلیل بیزاری از زندگی و محیط نکبتزده در وجود هدایت ریشه کرده بود و از نظر بینش فلسفی گرفتار نوعی بدبینی شده بود که از آن به عنوان «یأس فلسفی» یاد میکنند. این بینش بدبینانه، سایه سنگین خود را بر اغلب داستانهای کوتاه او انداخته بود.