«تو درس علوم ما یاد گرفتیم که بعضی از حیوانات، بچهها یا کوچکترهایشان را میخورند.»
گفتم: «اَه!»
چکش را به من داد و گفت: «سعی کردم پدر و مادرم را راضی کنم اجازه بدهند دَنی را بخورم... اما آنها قبول نکردند.»
نیلوفر دریاچه
جاستین گفت: «این عادی است. چیزها تغییر میکنند... و بعد عادی میشوند. فکر میکنم این چیزی است که آدمبزرگها الان میدانند و ما باید بعداً یاد بگیریم.»
آذین باقری
«سعی کردم پدر و مادرم را راضی کنم اجازه بدهند دَنی را بخورم... اما آنها قبول نکردند.»
نیلوفر دریاچه
دنی گریه کرد و گفت: «میروم به بابا و مامان میگویم.»
اینجور وقتهاست که میفهمم چرا دوست دارم تنها بچهٔ خانواده باشم.
نیلوفر دریاچه