هرگاه میکوشم متنی را «تحلیل» کنم که به من لذت بخشیده، نه با «سوبژکتیویته» یا فاعلیتام که با «فردیت» ام مواجه میشوم، با آن دادهای که تنام را از تنهای دیگر جدا کرده، مشقت و لذت این تن را از آنِ خود میسازد: این تنِ سرخوشیبخشِ من است که مقابل من میایستد. و این تنِ سرخوشیبخش سوژهٔ تاریخی من هم هست: به دنبال فرآیند بسیار پیچیدهای متشکل از عناصر سرگذشتی، تاریخی، جامعهشناسانه، و روانپریشانه (آموزش، طبقهٔ اجتماعی، شاکلهٔ کودکی، و ...) است که من تعاملاتِ تناقضبار لذت (فرهنگی) و سرخوشی (غیرفرهنگی) را تحت نظارت در میآورم، خود را بهسان سوژهٔ اکنون بیمکانی مینویسم، سوژهای که یا خیلی دیر رسیده یا خیلی زود (این نیز نه حاکی از تأسف و تقصیر است نه نشان بداقبالی است، صرفاً گویای ضرورت یک مکانِ تهی است): سوژهٔ ناهنگام، سرگردان.