
بریدههایی از کتاب لذت متن
۳٫۱
(۸)
و مادرم آن زمان چنان آکنده از هراس بود
که ما هردو را توأمان زاد، مرا و هراس را
AmirHossein
روانپریشی گریزگاه است: گریزی نه از «تندرستی»، که از «ناممکن» ی که باتای از آن سخن میگوید («روانپریشی درک هراسناک حد اعلای یک ناممکن است»)؛ اما این گریزگاه تنها چارهای است که مجال نوشتن (و خواندن) میدهد.
AmirHossein
با «دربینبودگی» است که شهوت پدید میآید: دربینبودگی درخششِ پوست در میان دو تکه لباس (شلوار و بلوز)، بین دو لبه (پیراهن یقهباز، دستکش و آستین)؛ همین بارقه است که میفریبد و اغوا میکند؛ یا: به نمایش گذاشتن یک پیدای ناپیدا.
AmirHossein
حال، هیچ خوانشی باکره نیست ــ هرگز نبوده است ــ خواندن روسپیگری است؛ اما بکارت مدام متن را چهکسی میتواند منکر شود؟
AmirHossein
«روانپریشی درک هراسناک حد اعلای یک ناممکن است»
AmirHossein
لذت به سخن در میآید، سرخوشی نه. سرخوشی ناگفتنی است، سرخوشی ممنوع است
zaha
در پسِ متن هیچکسی (نویسنده) فعال نیست و در پیش متن هیچکسی (خواننده) منفعل؛ نه سوژهای هست نه ابژهای.
zaha
خصلت نااجتماعی سرخوشی: این همان نابودی ناگهانِ اجتماعیت است، و با این حال هیچ بازگشتی به سوژه (سوبژکتیویته)، شخص، و تنهایی ندارد: این همه یکسر از دست میرود. غایتِ درنهانبودگی، ظلمت سالن سینما.
zaha
(امروزه، فرهنگ تودهای عرصهای برای مصرف انبوه «رفتار نمایشی» و البته اندکی سرخوشی است)
zaha
هرگاه میکوشم متنی را «تحلیل» کنم که به من لذت بخشیده، نه با «سوبژکتیویته» یا فاعلیتام که با «فردیت» ام مواجه میشوم، با آن دادهای که تنام را از تنهای دیگر جدا کرده، مشقت و لذت این تن را از آنِ خود میسازد: این تنِ سرخوشیبخشِ من است که مقابل من میایستد. و این تنِ سرخوشیبخش سوژهٔ تاریخی من هم هست: به دنبال فرآیند بسیار پیچیدهای متشکل از عناصر سرگذشتی، تاریخی، جامعهشناسانه، و روانپریشانه (آموزش، طبقهٔ اجتماعی، شاکلهٔ کودکی، و ...) است که من تعاملاتِ تناقضبار لذت (فرهنگی) و سرخوشی (غیرفرهنگی) را تحت نظارت در میآورم، خود را بهسان سوژهٔ اکنون بیمکانی مینویسم، سوژهای که یا خیلی دیر رسیده یا خیلی زود (این نیز نه حاکی از تأسف و تقصیر است نه نشان بداقبالی است، صرفاً گویای ضرورت یک مکانِ تهی است): سوژهٔ ناهنگام، سرگردان.
zaha
با یار خود سر کردن و باز به چیز دیگر اندیشیدن: اینگونه است که من بهترین اندیشههای خود را مییابم، آنچه را که برای کارم احتیاج دارم به بهترین صورت ابداع میکنم.
AmirHossein
نویسنده همیشه در نقطهٔ کورِ نظامها است، دستخوش امواج؛ او ژوکرِ دستهٔ ورق است، یک مانا (mana)، یک درجهٔ صفر، همان «بازیکن بیرون» در بازی بریج: آن که وجودش برای معنا (نبرد) ضروری است، اما خود از داشتن معنای ثابتی محروم است؛ مکان او، ارزش (ارزش مبادلهٔ) او، برحسب روندهای تاریخ، بسته به ضربات راهکاریای که در جریان مبارزه وارد میآیند، تغییر میکند: او باید همه و/ یا هیچ باشد. او خود بیرون از مبادله بوده، اسیر بیسودی شده، همان موشوتوکوی ذن میشود، به هیچچیزی میل ندارد مگر به سرخوشی انحرافآمیز واژهها ــ اما سرخوشی هیچگاه یک برد نیست
zaha
من از تلاطم ضابطهها، از واژگونی خاستگاهها، سرمست میشوم، آسایشی که متن پیشین را از بطن متن پسین بیرون میکشد.
zaha
این پروست است که سراغ من میآید، این من نیستم که از او یاد میکنم: نه یک «اقتدار/ مؤلفیت»، که صرفاً یک خاطرهٔ دوار. و این همان بینا ـ متن است: ناممکن بودنِ سر کردن در بیرون از متن بیکران ــ خواه این متن نوشتهٔ پروست باشد، خواه یک روزنامه، و خواه یک تصویر تلویزیونی: کتاب معنا را میآفریند، معنا زندگی را.
zaha
از دید باشلار نویسندگان هرگز ننوشتهاند: آنان، به خاطر وجود شکافی غریب، فقط خوانده میشوند. اینگونه است که باشلار میتواند یک نقد ناب خوانش را پی ریزد، و اینچنین نقدی را البته بر پایهٔ لذت استوار میسازد: ما درگیر روالی هماهنگ (لغزان، سرورآمیز، دلانگیز، یکپارچه، سرمستانه) میشویم، و این روال بر ما چیره میشود: رؤیاخوانی.
zaha
زبانی که من با آن در درون خود سخن میگویم زبان زمانهٔ من نیست؛ این زبان، طبعآ، اسیر دستاندازیهای ایدئولوژیک است؛ پس با همین زبان است که باید بستیزم. من مینویسم چون واژههایی را که مییابم نمیخواهم: من سوای آنها مینویسم. و با این حال، این زبان واپسین (پس از آخر) همان زبانِ لذتِ من میشود
zaha
ساعات متمادی که صرف خواندن زولا، پروست، ورن، کنت مونت کریستو، خاطرات یک جهانگرد، و گاه حتا جولین گرین میکنم. این لذت من است، اما سرخوشی من نیست: سرخوشی تنها با چیزی کاملا نو پدید میآید، تنها نو است که آگاهی را بر میآشوبد ــ سست میکند
zaha
باتای میگفت: «من مینویسم تا دیوانه نشوم» ــ یعنی او دیوانگی را مینوشت؛ اما آیا میتواند این معنی را هم بدهد که: «من مینویسم تا هراسان نباشم»؟ چهکسی میتواند هراس را بنویسد (نوشتنی که البته چیزی سوای از آن گفتن است)؟
zaha
افزون بر اینها صدایی بود که در درون من سخن میگفت، و این صدای بهاصطلاح «درونی» دقیقاً همانند اصواتِ آن میدان بود، همانند آن انبوههٔ اصوات محوی که از بیرون به گوش میرسند: من خود یک میدان شهر، یک سوق، بودم؛ واژههای ترکیبات کوتاه، خردهقاعدهها از من میگذشتند، و هیچ جملهای ساخته نمیشد، گویی این قانونِ یکچنین زبانی بود. این سخن، سخنی هم بسیار فرهیخته و هم بسیار نامتمدنانه، بیش از هرچیز سخنی قاموسی و باری به هر جهت بود؛ و این سخن، از راه جریان ظاهریاش، گسست قاطعی در من پدید آورد: این نا ـ جمله به هیچ رو چیزی نبود که نتواند به جمله بدل شود، شاید آن چیزی بود که پیش از جمله واقع میشود؛ چیزی که، تا ابد، با درخشش تام، بیرون از جمله میایستد.
zaha
والری میگفت: «آدم به کلمات نمیاندیشد، تنها به جملات میاندیشد.» چنین میگفت چون خود یک نویسنده بود. نویسنده کسی نیست که افکار، احساسات، و خیالات خود را در قالب جملات بیان کند، او کسی است که به جملات میاندیشد: یک «جملهاندیش» (یعنی، نه کلا یک اندیشهگر، و نه کلا یک جملهپرداز).
zaha
حجم
۶۱٫۰ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۶
تعداد صفحهها
۹۶ صفحه
حجم
۶۱٫۰ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۶
تعداد صفحهها
۹۶ صفحه
قیمت:
۴۸,۰۰۰
تومان