رستم با چنگِ پهلوانی، کمربند (دَوال) افراسیاب را گرفت و او را مانندِ پَرِ کاه از زینِ اسب (که از چوبِ درختِ خَدَنگ بود) برداشت.
به بندِ کَمَرش اَندَر آویخت چَنگ
جدا کَردَش از پُشتِ زینِ خَدَنگ
رستم با افراسیاب (که لابد در میانِ زمین و هوا دست و پا میزد!) به سوی سپاه ایران برگشت، با خود گفت باید افراسیاب را این چنین نزدِ قباد ببرم تا در نخستین روز جنگ دلیری بیاموزد.
همی خواست بُردن به پیشِ قُباد
دهد روزِ جنگ نَخُستینش یاد
***
شاعر میآموزد نباید از های و هوی دشمن ترسید، طبل هرچه تُهیتر باشد بیشتر صدا دارد.