به نظرم بیخود از احساساتیبودن خجالت میکشیم. راستش رو بخواید، همین رو توی زندگی کم داریم... مگه احساساتیبودن این نیست که نقابها رو دور بندازیم و با همون چهرهٔ پاک و واقعی دیده بشیم؟ توی این دنیایی که سودجویی یه باور شده، تنها پادزهر اون که احساساتیشدنه ما رو نجات میده.
LiLion
انسان بیشتر اوقات با خودش کنار نمیآید و برای همین هم به بخشهای مختلف تجزیه و تقسیم میشود...
LiLion
او محکوم بود تا با نیروی خودش بر این کابوس پیروز شود.
LiLion
«چند سال من کار کس دیگهای رو انجام دادم، حرفهای کس دیگهای رو گفتم، با آدمهای دیگهای حرف زدم که در شرایط دیگهای هرگز اونها رو نمیدیدم... نقش کس دیگهای رو بازی کردم، حالا میخوام نقش خودم رو بازی کنم... حتی نقشی کوچیک، اندازهٔ یه اپیزود، اما نقش خودم باشه.»...
LiLion
انسان، اغلب اوقات جرئت نمیکنه به درهٔ عمیق درون خودش نگاه کنه و خودش رو بشناسه. درسته که من سعی کردم و دیدم که چند نفر درون من زندگی میکنن، ولی همین تعداد فعلی رو دیدم و نه بیشتر، ترسیدم بیش از این فرو برم، ترسیدم خودم را بشناسم، و این نه تنها درد من، بلکه درد همه است. ما هفتادهشتاد سال زندگی میکنیم و میمیریم بدون اینکه خودمون رو بشناسیم.»
LiLion
ولی من نمیخوام عادت کنم، نمیخوام باهاش کنار بیام.
LiLion