ی به خونه اومد و تو رو با اون وضعیت دید، با صدای بلند گفت: "آسیه ... آسیه..." اما بعدش شک کردم و گفتم اشتباه شنیدم. او نبضت رو گرفت و سرت رو هم بست. داخل بیمارستان هم خیلی بیتابی میکرد... ولی حالا که این زن میگه پسرش بیدلیل عاشق شده، مطمئنم او همون پسره است! وقتی مات و مبهوت به او خیره شدم و گفتم: «نه فکر نکنم اون باشه... من کجا و دانشجوی پزشکی کجا؟» پریخانم با چشم و ابرویش شکلکی درآورد و گفت: «من که همیشه میگم تو مُهرهٔ مار داری!»