جملات زیبا از متن کتاب مائو | طاقچه
با کد تخفیف OFF30 اولین کتاب الکترونیکی یا صوتی‌ات را با ۳۰٪ تخفیف از طاقچه دریافت کن.
تصویر جلد کتاب مائوsubscriptionAvailable

کتاب مائو

۲.۸(از ۲۰ رأی)
نوع کتاب

قیمت:

۶۰,۰۰۰

تومان

٪۳۰ تخفیف اولین خرید با کد OFF30ic-copy

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

می‌دانم که بعضی وقت‌ها خوشی و حقیقت با هم توی یک مسیر نیستند.
zahra
۹
فکر می‌کنید دشمن اصلی بشر چیست؟ مرگ؟ پول؟ هیچ‌کدام. ترس است. بزرگ‌ترین دشمن ما این است. ترس. ترس.
Negin
۵
ماها زمین‌گیرِ کارهای لعنتی‌مان هستیم، آن وقت شما ببوگلابی‌ها هوا کرده‌اید و خدا برای‌تان می‌سازد، ها؟ گم شوید، حیف نان‌ها! عوضی‌های بچه‌ننه!
zahra
۴
بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم کینه مثل هوایی است که توی این شهر نفس می‌کشیم. شاید آرام‌آرام آدم را بکُشد، ولی آدم بدون آن هم زنده نمی‌ماند.
منزوی
۳
می‌دانم که بعضی وقت‌ها خوشی و حقیقت با هم توی یک مسیر نیستند. می‌دانم که بعضی وقت‌ها خوشی مهم‌تر از حقیقت است. می‌دانم.
Negin
۲
می‌دانم که بعضی وقت‌ها خوشی و حقیقت با هم توی یک مسیر نیستند. می‌دانم که بعضی وقت‌ها خوشی مهم‌تر از حقیقت است. می‌دانم.
Negin
۲
دلخوشی بزرگی است که بدانی یکی به کمین ترس نشسته، بدانی یکی به تاراندن آن ترس، دستی جنبانده.
eln_pr
۱
کینه عجب ضرب‌وزوری دارد. بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم کینه مثل هوایی است که توی این شهر نفس می‌کشیم. شاید آرام‌آرام آدم را بکُشد، ولی آدم بدون آن هم زنده نمی‌ماند.
eln_pr
۱
چون به قول همه دلخوشی بزرگی است که شب‌ها صدای آدمیزاد بشنوی. دلخوشی بزرگی است که بدانی یکی به کمین ترس نشسته، بدانی یکی به تاراندن آن ترس، دستی جنبانده.
منزوی
۱
دنیا جای بهتری می‌شد. شرط می‌بندم. نخندید. دموکراسی واقعی یعنی همین. یعنی وقتی فقیرها منتظر نمانند که پول‌دارها بیایند نجات‌شان بدهند، اوضاع را خودشان دست بگیرند. چون مشکل اصلاً از همین جا شروع می‌شود، از همین که فکر کنیم پول‌دارها به فقیرها کمک می‌کنند.
Negin
۱
من خوب می‌شناسمش، می‌دانم چه یهودی کثافت رذلی است.
@a.h.shokri98
۰
مائو یکی از چند داستان خواهی دید، فرجی خواهد شد است که در فاصلهٔ عید پاک تا کریسمس رخ می‌دهند: حکایت دعوای زوجی بر سر اندک‌اندوختهٔ قلکی خوک‌شکل یا داستان پدری که به‌تازگی به خاطر بسته شدن کارخانه بی‌کار شده و با جیب خالی سرگردان خریدن یک تخم‌مرغ شکلاتی برای عید پاک پسرکش است و بعد به هوای گرفتن انعامی کارش به کلیسا می‌کشد و وقتی می‌خواهد تاج خاری فلزی را بر سر مجسمهٔ چوبی عیسی بگذارد از روی صندلی می‌افتد روی تاج و به خاک‌وخون کشیده می‌شود.
@a.h.shokri98
۰
دلخوشی بزرگی است که بدانی یکی آن بیرون، توی خیابان، بیدار است. که اگر چشم‌وگوشَت را باز کنی، چیزهایی می‌بینی و می‌شنوی که در طول روز، در نور طلایی روز، متوجه‌شان نشده‌ای. انگار چیزها ساعت‌به‌ساعت عوض می‌شوند. انگار شب نقشهٔ پنهانی در سر دارد، نیرویی جادویی که می‌تواند با آن همه‌چیز را عوض کند، رام‌تر و مهربان‌تر کند، می‌تواند ذره‌ای دلخوشی توی قلب آدمِ وحشت‌زده بچکاند. انگار خدا دنیا را بالکل به حال خودش رها نکرده، تصمیم گرفته فقط شب‌ها خودش را نشان دهد. چشم‌وگوشَت را که باز کنی، حتماً می‌بینی و می‌شنوی
Shafagh
۰
مهم هم نیست چه‌قدر ترسیده‌ای و کفری هستی، کاری نمی‌شود کرد جز این‌که کمی دل به لطافت باران بسپاری. به چک‌چک باران روی شیشهٔ پنجره گوش می‌دهی؛ انگار قطره‌ها یک‌راست می‌ریزند توی قلبت. لحظه‌ای بدبختی‌هایت را فراموش می‌کنی.
Shafagh
۰