«نمیخرند. کسی برای آزاد کردن پرنده نمیخرد. دیروز سراسر شهر را گشتم، بنده خدایی پیدا نشد که یک پرنده از من بخرد و آزادش کند. این مردم عوض شدهاند به هیچ دین و کتابی پایبند نیستند.»
0911
از موهبت الهی است که اینگونه اشخاص خندهرو دندانهایشان مثل مروارید صاف و شفاف و قشنگ میشود.
0911
آن زمان پرندهبازی و گرفتن سار و گنجشک برای بچهها کاری مناسب و پرمنفعت بود، نمیگویم که مردم آن زمان بهتر بودند، ولی مثل مردم حالا نبودند، بیشتر از مردمان فعلی پرندهها را دوست داشتند، آن زمان مردم دلنازکتر بودند، مهربانتر و دلرحمتر بودند، به طبیعت نزدیکتر بودند، کسی چه میداند! مردم این دوره و زمانه اگر از کنار یک قفس پر از پرنده هم رد بشوند که همگی در حال جان دادن باشند، ککشان هم نمیگزد. حالا مثل گذشته مردم به کلیساها و کنیسهها و مساجد رو نمیکنند. بجز یکشنبهها. آن اشخاص هم که به اینجاها رو میکنند از تعداد انگشتان دست تجاوز نمیکنند، یا اگر کسی بمیرد، به اینجاها میروند، آن هم فقط چند نفر به دنبال جنازه میافتند.
0911
پرندهها نیز کوچ کردند و با کوچ کردنشان هم چه چیزهایی اتفاق میافتد. پرندهها نیز کوچ کردند.
آدمهای زشت و عبوس، آنهایی که گویی عینک تاری به چشمشان زدهاند از مسجد که بیرون میآیند، گویی که توی مسجد با خدا در حال جنگ و جدال سختی بودهاند، یک ذره نور خدایی در چهرهشان دیده نمیشود، مثل اینکه توی مسجد آن را جا گذاشتهاند. آیا اینها مسلمان واقعی هستند؟ اینهایی که با خشم و کینه بر روی زمین راه میروند، اینها صاحب ایمان هستند؟ و بدین نحو پرندگان نیز راه خودشان را گرفتند و رفتند.
0911