«الرحمن * علم القرآن * خلقالانسان * علمهالبیان، الشمس و القمر بحسبان * و النجم و الشجر یسجدان * و السماء رفعها و وضع المیزان»
و شروع کردم به خواندن سوره الرحمن عزیزی که از دوران الازهر همدم جانم بود. در کاناپه بزرگ فرو رفته و پاهایم را روی تخت انداخته بودم. باران تندی میبارید و صدای آن روی پلکان فلزی نورگیر غوغا میکرد.
«کل من علیها فان. و یبقی وجه ربک ذوالجلال و الاکرام» .
سر و صداهای بیرون، سکوت پانسیون را میشکست. سرم را از روی کتاب برداشتم و گوش دادم. مهمان یا مسافر جدید؟ این لحن گرم خوشامدگویی ماریانا، جز به دوستی قدیمی نمیتواند باشد. و باز صدای خنده. و بعد لحنی بم از صدایی تو گلویی واضح شد. چه کسی آمده است؟