جملات زیبای کتاب آقای هنشاو عزیز | طاقچه
تصویر جلد کتاب آقای هنشاو عزیزsubscriptionAvailable

کتاب آقای هنشاو عزیز

نوع کتاب
۴.۳ امتیاز(از ۷۱ رأی)
انتشارات: 
نشر پیدایش

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
"Shfar"
۳۱
تو مثل خودت نوشتی و سعی نکردی ادای کس دیگری را در بیاوری. این نشانه‌ی یک نویسنده‌ی خوب است. همین را حفظ کن.»
"Shfar"
۱۸
مادر گفت: «می‌دانی، هر وقت به موج‌ها نگاه می‌کنم، حس می‌کنم مهم نیست گاهی وقت‌ها همه‌چیز بد پیش می‌رود. مهم این است که هنوز زندگی ادامه دارد.»
(:Ne´gar:)
۱۷
یک شاگرد جدید توی مدرسه باید خیلی مواظب باشد تا بفهمد که کی به کیست.
#999
۱۳
گفت: «بزرگ شده‌ای.» حرفی که همیشه بزرگ‌ترها می‌زنند، درست وقتی که نمی‌دانند باید به بچه‌ها چه بگویند.
Book
۱۳
خب، تو یک مشکلاتی داری اما اگر به خودت زحمت بدهی و به دور و برت توجه کنی، می‌بینی که بقیه هم مثل تو مشکل دارند.
افرا
۹
نمی‌خواستم دیگر به سؤال‌هایتان جواب بدهم اما مادرم نمی‌خواهد تلویزیون را درست کند چون می‌گوید مُخم را خراب کرده است. تعطیلات روز شکرگزاری است و حسابی حوصله‌ام سر رفته، برای همین تصمیم گرفتم با مغز بی‌ارزشم به چند تا از سؤال‌های بی‌ارزش شما جواب بدهم. (شوخی بود.)
محمدرضا
۹
خب، تو یک مشکلاتی داری اما اگر به خودت زحمت بدهی و به دور و برت توجه کنی، می‌بینی که بقیه هم مثل تو مشکل دارند.
Aysan
۷
مادرم هنوز هم نمی‌خواهد تلویزیون را درست کند، چون می‌خواهد مغزم در وضعیت خوبی بماند و می‌گوید در طول زندگی‌ام به مغز احتیاج دارم.
Fatemeh
۷
همه ساکت بودند. هیچ‌کدام‌مان نمی‌دانستیم که یک نویسنده‌ی زنده‌ی واقعی نوشته‌هایمان را خوانده ولی او واقعاً خوانده بود و حتی اسم مطلبم هم یادش بود. گفتم: «من فقط دیپلم افتخار گرفتم.» اما داشتم فکر می‌کردم که به من گفته بود نویسنده. یک نویسنده‌ی زنده‌ی واقعی به من گفت نویسنده!
Book
۷
هر وقت به موج‌ها نگاه می‌کنم، حس می‌کنم مهم نیست گاهی وقت‌ها همه‌چیز بد پیش می‌رود. مهم این است که هنوز زندگی ادامه دارد.
ریحان
۵
مادرم هنوز هم نمی‌خواهد تلویزیون را درست کند، چون می‌خواهد مغزم در وضعیت خوبی بماند و می‌گوید در طول زندگی‌ام به مغز احتیاج دارم.
umiumi
۴
آن‌قدر عصبانی بودم که نمی‌توانستم حرفی بزنم. مادر نوشته‌ی روی دستمال را خواند و گفت: «منظور پدرت این نیست که واقعاً بروی یک بستنی قیفی بخری.» پرسیدم: «پس چرا همچین چیزی نوشته؟» ـ این‌طوری می‌خواهد بگوید که واقعاً به خاطر باندیت متأسف است. فقط نمی‌تواند احساسش را خوب نشان بدهد. بعد درحالی‌که غمگین به نظر می‌رسید، گفت: «می‌دانی، بعضی از مردها این‌طوری‌اند.»
کتابخون
۴
سه‌شنبه، ۳ فوریه امروز آن‌قدر خسته بودم که لازم نبود سعی کنم با قدم‌های آهسته به مدرسه بروم.
Book
۳
بعضی وقت‌ها یک نفر چیزی می‌گوید و تو نمی‌توانی فراموشش کنی.
Qeziii
۲
به نظر من آدم همیشه یک چیزهایی را می‌برد و یک چیزهایی را از دست می‌دهد.
Astronaut
۲
«کی دوست دارد با یک آدم اخمو دوست شود؟ خب، تو یک مشکلاتی داری اما اگر به خودت زحمت بدهی و به دور و برت توجه کنی، می‌بینی که بقیه هم مثل تو مشکل دارند.»
دختر آفتاب
۲
احساسات بچه‌ها تغییر نمی‌کند. وضعیت زندگی‌شان تغییر می‌کند، اما درونشان نه. آنها والدینی می‌خواهند که دوستشان داشته باشند. دوستان و معلم‌هایی می‌خواهند که آنها را بپذیرند و فکر می‌کنم این مسائل جهانی‌اند.
Book
۲
فکر کنم خیلی چیزها اذیتم می‌کنند.
rrrrrrrrrddddddddd
۲
مادر گفت: «می‌دانی، هر وقت به موج‌ها نگاه می‌کنم، حس می‌کنم مهم نیست گاهی وقت‌ها همه‌چیز بد پیش می‌رود. مهم این است که هنوز زندگی ادامه دارد.»
شلاله
۱
بعد همان‌طور که سعی می‌کردم چیزی برای گفتن پیدا کنم، پرسیدم: «بدون بار آمده‌ای؟» دوست داشتم بگوید این‌ همه راه از بیکرزفیلد آمد تا بَندیت را به دستم برساند، اما گفت: «منتظر یک بار کلم‌بروکلی از سالیناس هستم، چون زیاد از اینجا دور نبود، فکر کردم قبل از رفتن به اوهایو، سری به اینجا بزنم.» پس فقط به خاطر کلم‌بروکلی آمده بود اینجا. بعد از این ‌همه مدتی که منتظرش بودم، حالا یک عالمه کلم‌بروکلی او را به اینجا کشانده بود. حالم گرفته شد. آن‌قدر ناراحت شدم که دیگر نمی‌توانستم حرفی بزنم.
R.B
۱
من: «داشتم فکر می‌کردم اگر پدری در خانه داشتم شاید کمکم می‌کرد یک دزدگیر برای بسته‌ی ناهارم درست کنم.» مادر: (می‌خندد) «برای این‌کار باید راهی آسان‌تر از ازدواج هم باشد.»
کاربر963963
۱
اگر واقعاً می‌خواهم نویسنده بشوم، باید به توصیه‌های شما عمل کنم. باید بخوانم، نگاه کنم، گوش بدهم، فکر کنم و بنویسم.
Shakiba M
۱
امروز، اولین روز تعطیلات سال نو است. هنوز هیچ بسته‌ای از طرف پدرم به دستم نرسیده. شاید به جای پست کردن بسته، خودش می‌خواهد آن را برایم بیاورد. برای همین از مادرم پرسیدم ممکن است او سال نو به دیدنمان بیاید، یا نه. گفت: «ما از هم جدا شده‌ایم. یادت نیست؟» یادم هست. تمام مدت یادم است.
nazanin z
۱
مادر گفت: «می‌دانی، هر وقت به موج‌ها نگاه می‌کنم، حس می‌کنم مهم نیست گاهی وقت‌ها همه‌چیز بد پیش می‌رود. مهم این است که هنوز زندگی ادامه دارد.»
محمدرضا
۱
وقتی بزرگ بشوم، می‌خواهم نویسنده‌ی مشهوری بشوم و مثل شما ریش بگذارم.
محمدرضا
۱
دور و بر اینجا چیز زیادی نیست جز چند تا زمین بازی گلف برای پولدارها.
محمدرضا
۱
«ما از هم جدا شده‌ایم. یادت نیست؟» یادم هست. تمام مدت یادم است.
محمدرضا
۱
مهم نیست گاهی وقت‌ها همه‌چیز بد پیش می‌رود. مهم این است که هنوز زندگی ادامه دارد.
محمدرضا
۱
«هیچ دوستی توی این مدرسه‌ی لعنتی ندارم.»
محمدرضا
۱
تو مثل خودت نوشتی و سعی نکردی ادای کس دیگری را در بیاوری. این نشانه‌ی یک نویسنده‌ی خوب است. همین را حفظ کن.