اگر خواستی، با همین رمزِ خودم برایم چیزی بنویس. هر چی به جز تسلیت. باقی بقایت.» من، هیچ وقت کنار گوری حتا قدم هم سست نکردهام. مردهها در خاک تنها نیستند. به وصال درنگ بر وصالها رسیدهاند. وقتی فرصت کم است، بهتر آن که ناز نرگسهای نزدیکبین و بیافق را خرید، سپرد به جوانی خُرد خِرد و راز ندیده که فقرش نمیگذارد تلخی شهود جسم را بر هزار و یک بستر بچشد. اما از نفس آن خام، سپیدی موهایم، مو به مو به یاد سیاهی شباب میافتاد. روی زیبایی دیدم. پرسیدم: «خانم اسم شما ارغوان نیست؟» هنوز عطر حلول بیست سالگی را در هالهاش داشت. گفت: «نه.» گفتم: «ارغوان هستی، نمیدانی.» چون صدایش مثل غزلی بود، قافیهاش، ردیفش «آه». انگار که دیوانهای باشم نگاهم کرد.