جملات زیبای کتاب شرق بنفشه | طاقچه
تصویر جلد کتاب شرق بنفشه
off
٪۶۰

کتاب شرق بنفشه

نه داستان

نوع کتاب
۳.۵(از ۲۷ امتیاز)
پدیدآورندگان: 
شهریار مندنی پور
انتشارات: 
نشر مرکز
٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
کاربر نیوشک
۱۷
می‌روم زیر خاک که هزار سال دیگر برسم دست آدمی که بدون ترس بتواند بگوید دوستت دارم.
arghavan
۱۵
توی دنیا هر چیزی، جایی، عوضی دارد. هر جا که مردی، مردانگی کند، جایی، مردی می‌ترسد. هر جا کینه‌ای زخم بزند، جایی عشقی پیدا می‌شود.
arghavan
۱۱
کجا هست توی این دنیای بزرگ که من بتوانم بدون ترس، سیری نگاهت بکنم و بروم. بروم، همین طور با خیال صورتت بروم و نفهمم به بیابان رسیده‌ام.
arghavan
۱۱
صدایت... صدایت تماس مردد سرشاخه‌های بید بود بر روانی آب زلال جوی.
arghavan
۱۱
مضحک است این دنیایی که کورکورانه خودش را تغییر می‌دهد. کجا می‌رود؟ چه می‌کند؟ خوش ندارم بوی گند ماشین‌ها را. خوش ندارم این درخت‌های بیمار و خاک‌گرفته کنار خیابان را. مفلوکند، و این آدم‌های پیاده‌روها... چه می‌دانند از من و عشقی که ساخته‌ام؟
کاربر نیوشک
۱۰
دهان‌های عشق نچشیده، وراجند.
arghavan
۷
بانو، حالا در خودم آن توانایی را حس می‌کنم که کلام را به رشته رگ‌هایت شعر کنم. این همه سال انتظار کشیده‌ام و یک کلمه را هم در زنجیر شعر نینداخته‌ام تا چنین روزی برسد. در ستایش تو و در ستایش عشقمان زیباترین شعرها را منتظر باش بانو.
کاربر ۸۸۲۰۸۶۴
۵
اگر خواستی، با همین رمزِ خودم برایم چیزی بنویس. هر چی به جز تسلیت. باقی بقایت.» من، هیچ وقت کنار گوری حتا قدم هم سست نکرده‌ام. مرده‌ها در خاک تنها نیستند. به وصال درنگ بر وصال‌ها رسیده‌اند. وقتی فرصت کم است، بهتر آن که ناز نرگس‌های نزدیک‌بین و بی‌افق را خرید، سپرد به جوانی خُرد خِرد و راز ندیده که فقرش نمی‌گذارد تلخی شهود جسم را بر هزار و یک بستر بچشد. اما از نفس آن خام، سپیدی موهایم، مو به مو به یاد سیاهی شباب می‌افتاد. روی زیبایی دیدم. پرسیدم: «خانم اسم شما ارغوان نیست؟» هنوز عطر حلول بیست سالگی را در هاله‌اش داشت. گفت: «نه.» گفتم: «ارغوان هستی، نمی‌دانی.» چون صدایش مثل غزلی بود، قافیه‌اش، ردیفش «آه». انگار که دیوانه‌ای باشم نگاهم کرد.
a.n.s.u
۴
وقتی ترس تمام بشود عشقت گل می‌کند. وقتی حس نکنی یک شبح کنارت نشسته سر کیف می‌آیی. همین حالا اگر دلش را داری... نترس از او، قبول کن.
کاربر نیوشک
۳
لابلای سکونِ سروها و ستون‌ها گام بردار به نیت آن که عشقِ تو را به دیده حیرت و حسرت بنگرند بی‌عشقانِ دل خشک و خشک جامه، در باران، که گو ببارد و ببارد...
فرناز
۳
نمی‌دانی چقدر آرزو دارم که یکبار با آن چشم‌هایت، به خاطر من به من نگاه کنی. یک گلدان گِلی می‌شوم که نقش چشم‌هایت روی آن کشیده شده. می‌روم زیر خاک که هزار سال دیگر برسم دست آدمی که بدون ترس بتواند بگوید دوستت دارم.
کاربر نیوشک
۲
چه دریاهای آبی زیر آفتاب، چه جنگل‌های یشمی در رگبارهای گرم، چه خسوف‌ها با خوشی جفت بودن با هم که نمی‌بینیم و می‌میریم. چه کودکانی که شاد نمی‌کنیم و می‌میریم. چه ستم‌ها که هست و مرگشان را نعره نمی‌کشیم و می‌میریم.
taraneee1997
۱
کجا هست توی این دنیای بزرگ که من بتوانم بدون ترس، سیری نگاهت بکنم و بروم. بروم، همین طور با خیال صورتت بروم و نفهمم به بیابان رسیده‌ام. و توی بیابان زیر سایه کوچک یک ابر کوچک بنشینم. دیروز که آمدی از کنار قبر حافظ رد شدی، سایه‌ات افتاد روی پله‌های صفه قبر. وقتی دور شدی. زانو زدم دست کشیدم به جای سایه‌ات. نترس، کسی شک نمی‌کند. سر قبر حافظ زانو زیاد می‌زنند. هر که دیده باشد خیال می‌کند تربت جمع کرده‌ام.
مهر؛
۱
گفتم: «آیه‌ای بخوان؛ آیه نیست این که گفته‌اند دو با دو می‌شود چهار. دو دست عاشق با دو دست معشوق می‌شود یک.»
hastijahan
۰
«نه نعمت فراق برایتان می‌ماند نه امید وصال. مرگ به شما می‌خندد. چشم همه را می‌بوسد دست همه را می‌گیرد و به آنان که دعوتش می‌کنند می‌خندد.»
مهر؛
۰
«خاتون! جام سرت را پر نکن از تذکره شاعرانی که دُردند.»
hastijahan
۰
اگر ماشین‌ها، وقتی که تظاهرات به گلوله بسته شده و خیابان باز شده، رد شوند، خون می‌چسبد به لاستیک‌هایشان.