وقتی به دنبال ردپای عزیزی باشی، به بیهودهترین چیزها چنگ میزنی؛ پلی، جادهای، کوچهای که از آن گذشته باشد، چشماندازی معمولی که به آن نگاه میکرده، جایی که نشسته، دیواری که به آن تکیه کرده، هر چه که لمس کرده یا به او مربوط میشود، تار مویی، شانهٔ دندانه شکستهای، تکه لباسی که روی میخ دیوار جا مانده یا میخی که سالها پیش به دیوار کوبیده فرقی نمیکند. همهٔ خردهریزهای کوچک و ناچیز دلخوشیهای حقیری میشوند تسلای خاطری غمانگیز.