
بریدههایی از کتاب بگذار تروا بسوزد
۲٫۵
(۲)
وقتی به دنبال ردپای عزیزی باشی، به بیهودهترین چیزها چنگ میزنی؛ پلی، جادهای، کوچهای که از آن گذشته باشد، چشماندازی معمولی که به آن نگاه میکرده، جایی که نشسته، دیواری که به آن تکیه کرده، هر چه که لمس کرده یا به او مربوط میشود، تار مویی، شانهٔ دندانه شکستهای، تکه لباسی که روی میخ دیوار جا مانده یا میخی که سالها پیش به دیوار کوبیده فرقی نمیکند. همهٔ خردهریزهای کوچک و ناچیز دلخوشیهای حقیری میشوند تسلای خاطری غمانگیز.
sarahkhosravi
توی این خاک هر چیزی بکاری سبز میشود، اما آدمیزاد را بکاری تا ابد سبز نمیشود.
sarahkhosravi
ماشین میزندش و میمیرد. بیآخ و بیآه و بیآنکه اسم کسی را بیاورد. نه مثل داش آکل، نه شبیه قیصر و رضا موتوری و نه هیچکدام از قهرمانهای دیگر همعصرش که همهٔ همنسلها آرزو میکردند مثل آنها بمیرند. مثل خودش میمیرد؛ مثل اکبر بیستوهفتساله که هنوز دورهٔ نامزدیاش را میگذراند.
sarahkhosravi
