
حسین
۱۰
از آقای کا پرسیدند: «به چه کاری مشغولید؟» آقای کا پاسخ داد: «درگیر کار بسیار دشواری هستم. دارم اشتباه بعدیم را آماده میکنم.»
حسین
۱۰
«نباید کسی را که مطلوبترین کار از عهدهاش ساخته نیست، از کاری که کمتر مطلوب است معاف کرد.»
Dexter
۴
پرفسور فیلسوفی نزد آقای کا آمد و به صحبت از خردمندیهای خویش پرداخت. پس از مدتی آقای کا به او گفت: «تو راحت نمینشینی، راحت سخن نمیگویی و راحت فکر نمیکنی.»
پرفسور فیلسوف عصبانی شد و گفت: «من نظرت را نه دربارهی خود بلکه دربارهی محتوای آنچه گفتم، میخواستم بدانم.» آقای کا گفت: «محتوایی ندارد.» و ادامه داد: «میبینمت که ناشیانه راه میروی و در حین رفتن، به هدفی دست نمییابی. تو مبهم و تاریک سخن میگویی و با سخنانت هیچ روشنایی پدید نمیآوری. رفتارت را که میبینم، دیگر علاقهای به هدفت ندارم.»
alefzed
۲
از آقای کا پرسیدند: «به چه کاری مشغولید؟» آقای کا پاسخ داد: «درگیر کار بسیار دشواری هستم. دارم اشتباه بعدیم را آماده میکنم.»
alefzed
۱
آقای کوینر از میان درهای میگذشت که ناگهان متوجه شد که در آب راه میرود. در همین هنگام پی برد که آن دره در واقع شاخهای از دریاست و وقت مدّ دریا نزدیک میشود. فورا ایستاد تا ببینید که آیا قایقی را در اطراف خود مییابد یا نه و تا موقعی که امید دیدن قایقی را داشت، همانطور سر جای خود ایستاده ماند. اما وقتی دید که هیچ قایقی قابل رؤیت نیست، از این امید صرفنظر کرده و اینبار امیدوار شد که آب بیش از این بالا نیاید. تازه در آن وقت که آب به چانهاش رسید، از این امید نیز چشم پوشید و شروع به شنا کرد. او به این شناخت دست یافت که او خود، یک قایق بوده است.
حسین
۰
او میگفت: «محاسبهی ایشان ساده است، وقتی صدا میزنند، در برویشان باز میشود. اگر در برویشان باز نشود، دیگر صدا نمیزنند. صدا زدن، خود یک پیشرفت است.»
alefzed
۰
مردی که آقای کا را برای مدت درازی ندیده بود، از او با این کلمات استقبال کرد: «شما اصلاً تغییری نکردهاید.» آقای کا گفت: «اوه!» و رنگ از چهرهاش پرید.