جملات زیبا از متن کتاب گلوله ای که خطا رفت | طاقچه
تصویر جلد کتاب گلوله ای که خطا رفتsubscriptionAvailable

کتاب گلوله ای که خطا رفت

از مجموعه انجمن قتل پنجشنبه‌ها

نوع کتاب
۳.۷ امتیاز(از ۲۳ رأی)
پدیدآورندگان: 
ریچارد آزمن، محدثه احمدی
انتشارات: 
نشر نون

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
غَزال_ک
۱۳
گاهی باید خودمان را به دست جریان بسپاریم.
بهار
۱۱
تا می‌توانید از همه‌چیز استفاده کنید. هیچ‌کس نمی‌داند کِی زمان آخرین شنا، پیاده‌روی یا بوسه‌اش می‌رسد؟
مجهول
۷
«بزرگ‌ترین نقاط قوت ما، بزرگ‌ترین نقاط ضعفمون هستن.»
مجهول
۶
زندگی یعنی درک فرصت‌ها. باید بفهمیم فرصت‌ها به‌ندرت پیش می‌آیند. پس هر بار با آن‌ها مواجه شدیم، باید پیش برویم.
HeroLimoo
۲
تو حس می‌کنی فرق داری؟» «آره. به گمونم بقیه باعث می‌شن چنین حسی پیدا کنم.»
سارا عباسی
۱
«همه می‌خوان خاص باشن، ولی هیچ‌کس نمی‌خواد فرق داشته باشه.»
HeroLimoo
۱
تا حالا حس کردی با بقیهٔ آدم‌ها فرق داری؟ انگار از بیرون نگاهشون می‌کنی؟
HeroLimoo
۱
باید صادق باشم. امیدوار بودم امشب با مایک گرم بگیرم و او بگوید از گردن‌بندم خوشش می‌آید. من هم سرخ بشوم و بخندم و الیزابت چشم‌غره برود. متأسفانه چنین اتفاقی نیفتاد. به قول ران، «فقط لب و دهان» بود. مایک گونه‌ام را بوسید و یک بار دستش به دستم خورد و جرقه‌ای بین ما زده شد. ولی فکر کنم به‌خاطر فرش پرزدار بیرون رستوران و ژاکت جدیدم بود.
سارا عباسی
۰
مسائل خیلی کمی هستند که آدم حاضر باشد به‌خاطرشان جان خودش را به خطر بیندازد، ولی همه‌چیز آن‌قدر مهم هست که به‌خاطرش جان دیگران را به خطر بیندازیم.
سارا عباسی
۰
«بزرگ‌ترین نقاط قوت ما، بزرگ‌ترین نقاط ضعفمون هستن.»
HeroLimoo
۰
افسر دونا دی‌فرایتس حس می‌کند کسی به ابرها مشت زده و سوراخشان کرده است. وجودش مملو از گرما و لذتی می‌شود که هم آشناست و هم جدید. دلش می‌خواهد از خوشحالی اشک بریزد و به لذت‌های سادهٔ زندگی بخندد. یادش نمی‌آید تابه‌حال از این خوشحال‌تر بوده باشد. اگر فرشته‌ها همین الان بخواهند روحش را با خودشان ببرند، خدا را بابت زندگی شکر می‌کند و این اجازه را به آن‌ها می‌دهد.
HeroLimoo
۰
دونا با نگرانی می‌نشیند. «داری گریه می‌کنی؟» بوگدان با سر تأیید می‌کند. «چرا؟ چی شده؟» بوگدان از پشت پردهٔ اشک نگاهش می‌کند. «خیلی خوشحالم که اینجایی.» دونا اشک‌هایش را پاک می‌کند. «تا حالا کسی گریه‌ت رو دیده؟» «یه بار جلوی یه دندون‌پزشک گریه کردم. مادرم هم اشک‌هام رو دیده. می‌شه باز هم قرار بذاریم؟» «اوه، آره فکر کنم. نظر تو چیه؟» «آره.»
HeroLimoo
۰
افسر دونا دی‌فرایتس حس می‌کند کسی به ابرها مشت زده و سوراخشان کرده است. وجودش مملو از گرما و لذتی می‌شود که هم آشناست و هم جدید. دلش می‌خواهد از خوشحالی اشک بریزد و به لذت‌های سادهٔ زندگی بخندد. یادش نمی‌آید تابه‌حال از این خوشحال‌تر بوده باشد. اگر فرشته‌ها همین الان بخواهند روحش را با خودشان ببرند، خدا را بابت زندگی شکر می‌کند و این اجازه را به آن‌ها می‌دهد.
HeroLimoo
۰
دونا با نگرانی می‌نشیند. «داری گریه می‌کنی؟» بوگدان با سر تأیید می‌کند. «چرا؟ چی شده؟» بوگدان از پشت پردهٔ اشک نگاهش می‌کند. «خیلی خوشحالم که اینجایی.» دونا اشک‌هایش را پاک می‌کند. «تا حالا کسی گریه‌ت رو دیده؟» «یه بار جلوی یه دندون‌پزشک گریه کردم. مادرم هم اشک‌هام رو دیده. می‌شه باز هم قرار بذاریم؟» «اوه، آره فکر کنم. نظر تو چیه؟» «آره.»
HeroLimoo
۰
تا حالا حس کردی با بقیهٔ آدم‌ها فرق داری؟ انگار از بیرون نگاهشون می‌کنی؟
HeroLimoo
۰
تو حس می‌کنی فرق داری؟» «آره. به گمونم بقیه باعث می‌شن چنین حسی پیدا کنم.»
HeroLimoo
۰
تو حس می‌کنی فرق داری؟» «آره. به گمونم بقیه باعث می‌شن چنین حسی پیدا کنم.»
HeroLimoo
۰
«هنریک، عزیزم، با دقت به حرف‌هام گوش کن. من هزار تا مرد مثل تو رو دیده‌م. باید یه سری چیزها رو برات توضیح بدم. باشه؟ اگه به سرت بزنه و یه مو از سر ران کم کنی، می‌کشمت. من مراقب این مرد هستم و اگه بهش آسیب بزنی، به زانوهات شلیک می‌کنم. بعد می‌رم سراغ آرنج‌هات و بالاخره از صدای جیغ و دادت خسته می‌شم. البته خیلی خیلی طول می‌کشه. ولی به سرت شلیک می‌کنم و کارت رو می‌سازم. اگه ران بیدار بشه و یه سرفهٔ کوچولو بکنه، پیدات می‌کنم و قلبت رو می‌کِشم بیرون و می‌خورمش. فیلمش رو هم برای مامانت می‌فرستم؛ همون خانمی که شیرینی می‌پزه. شیرفهم شدی؟»
HeroLimoo
۰
می‌دونی چرا کسی هنوز من رو نکشته؟» «چرا؟» «چون من هیچ‌وقت کسی رو نکشته‌م. اگه قدم توی این راه بذاری، کارت تمومه. باید پشت‌سرهم آدم بکشی.» پائولین می‌گوید:«مثل رژلب می‌مونه. اگه شروع به استفاده‌ش کنی، کم‌کم لب‌هات خشک می‌شن. پس دیگه نمی‌تونی کنارش بذاری.»
HeroLimoo
۰
«ولی می‌تونی به من بگی.» «حرف زدن با پلیس‌ها ممنوعه.» «من که پلیس نیستم. دوست‌دخترتم.» «تا حالا نگفته بودی دوست‌دخترمی.» دونا نگاهش می‌کند. «خب، خودت رو آماده کن، چون باید زیاد بشنویش.» «پس من دوست‌پسرتم؟» «نمی‌دونم چرا مردم خیال می‌کنن تو نابغه‌ای. آره، دوست‌پسرمی.» بوگدان لبخند می‌زند. «دونا و بوگدان.» «آره.» دونا صورتش را نوازش می‌کند. «یا بوگدان و دونا. فرقی نداره.» «دونا و بوگدان بهتره.»
HeroLimoo
۰
همیشه خیلی جاه‌طلب بود، ولی این صفت برای زن‌ها بار انتقادی داره، درسته؟» «بارها و بارها به من گفته‌ن جاه‌طلب.»
HeroLimoo
۰
قطعاً خیلی خیلی خیلی از دونا خوشش می‌آید. ولی چند تا «خیلی» کافی است تا به «عشق» برسیم؟ چهار تا؟ پنج تا؟ کاش جوابی قطعی داشت. هر تفنگ شش گلوله دارد. در هر بسته، دوازده آجر جا می‌شود. هر تخم‌مرغ سیزده گرم پروتئین دارد. ولی عشق؟ سراغ گوگل بروید. بوگدان امتحان کرد؛ هیچ جوابی برایش نیست.
HeroLimoo
۰
ویکتور می‌فهمد چقدر در پنت‌هاوس تنهاست. هیچ کسی را ندارد. مردان و زنان جوان و زیبا در استخری عکس می‌گیرند که جلوی چشم همه است، ولی هیچ‌کس به ویکتور سر نمی‌زند. دوستانش کجا هستند؟ می‌تواند همین‌جا بماند؟ شاید وایکینگ با دیدن این عکس قانع شود و ویکتور بتواند اسمش را عوض کند، دنیای سابقش را رها کند و به کوپرزچیس بیاید. وقتی در قبرتان دراز می‌کشید و سوراخ گلوله را روی سرتان حس می‌کنید، به فکر زندگی می‌افتید. وقتی جویس و الیزابت و آلن و بقیه را دارد، چه نیازی به معامله‌های چندمیلیاردپوندی است؟
HeroLimoo
۰
«دونا، من واقعاً ستایشت می‌کنم.» «بوگدان!» «می‌خواستم روش حکاکی کنم، ولی ظاهراً نباید چنین کاری بکنیم.» دونا باورش نمی‌شود چه چیزی را در دست گرفته. «بوگدان، قیمتش دوهزار پوند بود! به‌جاش می‌تونستیم دو هفته بریم یونان.» بوگدان لبخند می‌زند. «کولدش فقط یه پوند بهم فروختش. تازه، ازم خواست بهت بگم همیشه موانع رو کنار بزن.» دونا به مجسمه، به جایزه‌اش نگاه می‌کند. بعد به سمت بوگدان می‌چرخد. «چرا فقط یه پوند ازت گرفت؟» بوگدان در ماشین را باز می‌کند. «خب، ازم پرسید عاشقت هستم یا نه. جواب من هم مثبت بود.»
HeroLimoo
۰
هوا خیلی سرد است و الان وقت شنا نیست. ولی جویس منصرف نشد. الیزابت از او خواست حماقت نکند، چون استخر تا تابستان همین‌جا می‌ماند. جویس جواب داد:«اوه، ولی شاید ما دیگه نباشیم.» حق با اوست. تا می‌توانید از همه‌چیز استفاده کنید. هیچ‌کس نمی‌داند کِی زمان آخرین شنا، پیاده‌روی یا بوسه‌اش می‌رسد؟ شاید الیزابت بداند بوگدان چه رازی را از او مخفی کرده. ایرادی ندارد. نگاه جویس به الیزابت می‌افتد. دستش را تکان می‌دهد. الیزابت هم همین کار را می‌کند. شنا کن، جویس. شنا کن، دوست زیبای من. تا جایی که می‌توانی، سرت را بالای آب نگه دار. پایان