
کتاب گلوله ای که خطا رفت
از مجموعه انجمن قتل پنجشنبهها
انتشارات:
نشر نون٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
غَزال_ک
۱۲
گاهی باید خودمان را به دست جریان بسپاریم.
بهار
۱۰
تا میتوانید از همهچیز استفاده کنید. هیچکس نمیداند کِی زمان آخرین شنا، پیادهروی یا بوسهاش میرسد؟
مجهول
۶
«بزرگترین نقاط قوت ما، بزرگترین نقاط ضعفمون هستن.»
مجهول
۵
زندگی یعنی درک فرصتها. باید بفهمیم فرصتها بهندرت پیش میآیند. پس هر بار با آنها مواجه شدیم، باید پیش برویم.
کاربر ۱۰۵۲۶۹۶۲
۲
تو حس میکنی فرق داری؟»
«آره. به گمونم بقیه باعث میشن چنین حسی پیدا کنم.»
سارا عباسی
۱
«همه میخوان خاص باشن، ولی هیچکس نمیخواد فرق داشته باشه.»
کاربر ۱۰۵۲۶۹۶۲
۱
تا حالا حس کردی با بقیهٔ آدمها فرق داری؟ انگار از بیرون نگاهشون میکنی؟
کاربر ۱۰۵۲۶۹۶۲
۱
باید صادق باشم. امیدوار بودم امشب با مایک گرم بگیرم و او بگوید از گردنبندم خوشش میآید. من هم سرخ بشوم و بخندم و الیزابت چشمغره برود.
متأسفانه چنین اتفاقی نیفتاد.
به قول ران، «فقط لب و دهان» بود. مایک گونهام را بوسید و یک بار دستش به دستم خورد و جرقهای بین ما زده شد. ولی فکر کنم بهخاطر فرش پرزدار بیرون رستوران و ژاکت جدیدم بود.
سارا عباسی
۰
مسائل خیلی کمی هستند که آدم حاضر باشد بهخاطرشان جان خودش را به خطر بیندازد، ولی همهچیز آنقدر مهم هست که بهخاطرش جان دیگران را به خطر بیندازیم.
سارا عباسی
۰
«بزرگترین نقاط قوت ما، بزرگترین نقاط ضعفمون هستن.»
کاربر ۱۰۵۲۶۹۶۲
۰
افسر دونا دیفرایتس حس میکند کسی به ابرها مشت زده و سوراخشان کرده است.
وجودش مملو از گرما و لذتی میشود که هم آشناست و هم جدید. دلش میخواهد از خوشحالی اشک بریزد و به لذتهای سادهٔ زندگی بخندد. یادش نمیآید تابهحال از این خوشحالتر بوده باشد. اگر فرشتهها همین الان بخواهند روحش را با خودشان ببرند، خدا را بابت زندگی شکر میکند و این اجازه را به آنها میدهد.
کاربر ۱۰۵۲۶۹۶۲
۰
دونا با نگرانی مینشیند. «داری گریه میکنی؟»
بوگدان با سر تأیید میکند.
«چرا؟ چی شده؟»
بوگدان از پشت پردهٔ اشک نگاهش میکند. «خیلی خوشحالم که اینجایی.»
دونا اشکهایش را پاک میکند. «تا حالا کسی گریهت رو دیده؟»
«یه بار جلوی یه دندونپزشک گریه کردم. مادرم هم اشکهام رو دیده. میشه باز هم قرار بذاریم؟»
«اوه، آره فکر کنم. نظر تو چیه؟»
«آره.»
کاربر ۱۰۵۲۶۹۶۲
۰
افسر دونا دیفرایتس حس میکند کسی به ابرها مشت زده و سوراخشان کرده است.
وجودش مملو از گرما و لذتی میشود که هم آشناست و هم جدید. دلش میخواهد از خوشحالی اشک بریزد و به لذتهای سادهٔ زندگی بخندد. یادش نمیآید تابهحال از این خوشحالتر بوده باشد. اگر فرشتهها همین الان بخواهند روحش را با خودشان ببرند، خدا را بابت زندگی شکر میکند و این اجازه را به آنها میدهد.
کاربر ۱۰۵۲۶۹۶۲
۰
دونا با نگرانی مینشیند. «داری گریه میکنی؟»
بوگدان با سر تأیید میکند.
«چرا؟ چی شده؟»
بوگدان از پشت پردهٔ اشک نگاهش میکند. «خیلی خوشحالم که اینجایی.»
دونا اشکهایش را پاک میکند. «تا حالا کسی گریهت رو دیده؟»
«یه بار جلوی یه دندونپزشک گریه کردم. مادرم هم اشکهام رو دیده. میشه باز هم قرار بذاریم؟»
«اوه، آره فکر کنم. نظر تو چیه؟»
«آره.»
کاربر ۱۰۵۲۶۹۶۲
۰
تا حالا حس کردی با بقیهٔ آدمها فرق داری؟ انگار از بیرون نگاهشون میکنی؟
کاربر ۱۰۵۲۶۹۶۲
۰
تو حس میکنی فرق داری؟»
«آره. به گمونم بقیه باعث میشن چنین حسی پیدا کنم.»
کاربر ۱۰۵۲۶۹۶۲
۰
تو حس میکنی فرق داری؟»
«آره. به گمونم بقیه باعث میشن چنین حسی پیدا کنم.»