در این دنیا دو معما هست: چگونه متولد شدم؛ به خاطر نمیآورم! چطور خواهم مرد؛ نمیدانم!
میرزاقلمدون
خودم را با این وضع تطبیق داده بودم چون زندگی به من آموخته بود که هدف اصلی حیات غذا خوردن نیست.
helen
«در این دنیا دو معما هست: چگونه متولد شدم؛ به خاطر نمیآورم! چطور خواهم مرد؛ نمیدانم!»
helen
وقتی از رادیو میشنید دستگاه جدیدی اختراع شده است، از توی آشپزخانه غر میزد: «همیشه دستگاه جدید، دستگاه جدید، اونها که از دستگاههای قدیم هم استفاده نمیکنن! حالا اینهمه دستگاه رو میخوان کجا بذارن؟
میرزاقلمدون