گوشی را برداشتم و رفتم نشستم کنارش تا اسم بچه انتخاب کنیم. اصرار داشت اسم پسرمان را بگذاریم ابوالفضل. گفتم: اسم دختر را تو انتخاب میکنی و اسم پسرمان را من.
دوست داشتم اسم پسرمان را بگذاریم محمدمتین. خندید و گفت: فکر کردی زرنگی؟ وقتی توی بیمارستان بستری هستی، این منم که میرم دنبال شناسنامه. من هم میگیرم ابوالفضل. اونوقت، تو چی کار میکنی؟
وقتی میدید شوخیاش را جدی میگیرم و ناراحت میشوم، میگفت: هر چی خدا صلاح بداند.