
بریدههایی از کتاب دکتر میامی و رمز ت
۳٫۴
(۵۴)
خدا آن قدر بزرگ و رحمانه که موجوداتش رو از آب بیبهره نمیگذاره، خدا حتی هوای ماهی کوچکی در اعماق اقیانوس را داره، اما یکسری برای عقدهگشایی این نعمتی که خدا داده رو از بقیه محروم میکنن! پس بنده این کارو میکنه نه خدا!
کاربر ۴۸۲۲۹۰۴
این تازه اولشه! همراه ما باش تا ببینی که دشمنای ما چقدر توی دشمنی با ما جدی هستن. اما حیف ما توی کار خودمون جدی نیستیم!
یا.میم.صدر
هر کس به خاطر خدا بمیره خونش زندهتر عمل میکنه!
zed.mim
خارج شدند. دکتر میامی رو به مژگان گفت: اونجا مردونهست...
پرفسور گفت: اینقدر اذیتش نکن، دانشجوی ممتاز ماست، خوبه خودت توی گروه ممتازت گذاشتیش! تازه خانم دکتر شیبانی هم از گرگان اعزامه، میتونه با اون باشه...
دوباره جیغ مژگان هوا رفت.
دکتر میامی گفت: پرفسور ممنون، پشیمونت نمیکنم. و روی دوش پسر گندمگون زد و ادامه داد: حامد بجم، کلی کار داریم، نادر رو یادت نره، اصلا اول برو دنبال اون، امشب شام منزل من...
𝐓𝐀𝐇𝐀 𝟏𝟐𝟑𝟗
این تازه اولشه! همراه ما باش تا ببینی که دشمنای ما چقدر توی دشمنی با ما جدی هستن. اما حیف ما توی کار خودمون جدی نیستیم!
zahra86
این تازه اولشه! همراه ما باش تا ببینی که دشمنای ما چقدر توی دشمنی با ما جدی هستن. اما حیف ما توی کار خودمون جدی نیستیم!
zahra86
دکتر در حالی که این جملات را میگفت همراه حامد نزدیک مژگان رسیده بود که پرفسور حرفش را قطع کرد:
- امشب توی چادر شام مهمون ما هستید.
دکتر میامی شوکه شد، پرفسور سرش را پایین انداخت و ادامه داد: همین الان هم حرکت کنید دیره. نمیخواستم این رو جلوی تنابنده بگم، جای ترس نیست اما خانم دکتر شیبانی بود که زنگ زده بود، در چاه عمق بالای چهار صد متری اتفاق عجیبی افتاده.
𝐓𝐀𝐇𝐀 𝟏𝟐𝟑𝟗
دکتر میامی چشمهایش را بست، نفس عمیقی کشید. صدای زمزمهٔ حمیدی از پشت سر میآمد که داشت میگفت: خدایا خودت... ت... ت... ت...
بعد از هفت بار که حرف ت را تکرار کرد، ناگهان صدای وزوز مانندی از دوردست شنیده شد. انگار که یک زنبور به آنها نزدیک میشد و هرچه به آنها نزدیکتر میشد صدا بمتر و عجیبتر مینمود کامیار پرسید: هلیکوپتر؟
دکتر تنابنده با عصبانیت داد زد: خفه شو هلیکوپتر این شکلیه صداش؟
𝐓𝐀𝐇𝐀 𝟏𝟐𝟑𝟗
اما چه کنیم که بعضی وقتها همه چیز دست به دست هم میده و اتفاق قشنگه نمیافته.
𝙳𝙰𝚁𝙺
