
٪۷۰
نوا
۲۹
یکی از بزرگترین مهارتهای بشر توانایی او در بزرگکردن مسائل و افراط است.
Nargess Ansarivand
۲۵
خوشحالم نکنید. خواهش میکنم وجودم را پر نکنید و وادارم نکنید فکر کنم ممکن است همهٔ اینها منجر به رخداد خوبی شود. به کبودیهایم نگاه کنید. به خراشها نگاه کنید. خراشیدگی درونم را میبینید؟ میبینید که جلوی چشمتان بزرگتر و بزرگتر میشود و مرا میخورد؟ دیگر نمیخواهم امیدوار باشم.
spide 🌙
۱۶
تنها یک چیز بدتر از پسری است که از تو متنفر است
و آن هم پسری است که عاشق توست.
Nargess Ansarivand
۱۲
و مثل اکثر بدبختیها، همهچیز با یک خوشبختی ظاهری شروع شد.
فرزانه
۱۰
مردم بیبضاعت سعی میکنند همیشه در حرکت باشند، انگار جابهجاشدن دردی را درمان میکند. سعی میکنند این حقیقت را نادیده بگیرند که همیشه نسخهٔ جدیدی از همان دردهای قدیمی در انتهای هر سفر انتظارشان را میکشد.
nazi_sfy
۸
آخرین انسان غریبه، صفحهٔ ۳۸
همهجای خیابانهای شهر پر از آدم بود ولی حتی اگر خیابان
خالی بود هم غریبه نمیتوانست تنهاتر از حالا باشد.
زهرآ
۸
تصمیم گرفته بود رنجکشیدنش را به پیروزی تبدیل کند. وقتی رنج رهایش نکرد، او تسلیمش شد. آن را با آغوش باز پذیرفت.
nazi_sfy
۷
اگر امشب او را بکشند، حداقل زنده میمیرد.
کاربر ۸۹۶۰۲۹۵
۷
کلمات و نوشتن یک بار جانش را نجات داده بودند.
Nargess Ansarivand
۶
میدانید؟
حتی مرگ هم دل دارد.
خانومِ بُرجِ زُهرِمار
۶
انسانها حداقل یک جنبهٔ مثبت دارند و آن هم این است که آنقدر عقل دارند که بمیرند.
Mioo ʕ••ʔ
۵
مهم نبود که چند بار به او بگویند دوستش داشتند، وقتی در رهاشدن هیچ اثری از این محبت نبود.
Nargess Ansarivand
۴
دختر، کتاب میدزدید، ولی کلمه نداشت.
Nargess Ansarivand
۴
چون هرچه نباشد از نظر او کتابها ارزشمندترین چیزها بودند، اما دوست داشت روشنشدن آتش را ببیند.
Nargess Ansarivand
۴
اگر امشب او را بکشند، حداقل زنده میمیرد.
Nargess Ansarivand
۴
او خیلی تحصیلکرده و سیاسی نبود، اما
حداقل مردی بود که از انصاف سردرمیآورد.
کاربر ۷۵۴۲۱۲۶
۳
غرش صدای فیورر از رادیوهای آلمان پخش میشد: ما تسلیم نمیشویم. ما از پای نمینشینیم. پیروزی از آن ماست. زمان ما فرا رسیده است.
حملهٔ آلمان به لهستان شروع شده بود و مردم همهجا جمع میشدند و به اخبارِ جنگ گوش میدادند. خیابان مونیخ هم مثل همهٔ خیابانهای آلمان لبریز از جنگ بود. بو و صدای آن. چند روز قبل از آن، جیرهبندی با یک نوشته روی دیوار اعلام شده بود و حالا رسماً شروع شده بود. انگلستان و فرانسه علیه آلمان اعلامِ جنگ کردند. اگر بخواهم با دزدیدن جملهای از هانس هوبرمن وصفش کنم:
قسمت جالب ماجرا شروع شده بود.
Nargess Ansarivand
۳
یکی از بزرگترین مهارتهای بشر توانایی او در بزرگکردن مسائل و افراط است.
Nargess Ansarivand
۳
شاید این اولین باری بود که متوجه میشد جرم نیازی به سخنگو ندارد و خودش بهاندازهٔ کافی گویاست. و انکارناپذیر.
Maryam
۳
از کلمات متنفر بودهام و
عاشقشان بودهام
و امیدوارم درست از آنها استفاده کرده باشم.
Nargess Ansarivand
۳
حداقل زندگی داشت با قدرت بیشتری ادای طبیعیبودن را درمیآورد
Nargess Ansarivand
۳
به او گفت: «هرچقدر دوست داری، اشتباه کن.»
pantea.yd
۳
مهم نبود که چند بار به او بگویند دوستش داشتند، وقتی در رهاشدن هیچ اثری از این محبت نبود.
mniesra
۳
گاهی خیلی زودتر از موعد میرسم.
عجله میکنم،
و بعضی از مردم هم بیشتر از آنچه توقع دارم،
به زندگی میچسبند.
mniesra
۳
کتابها و کلمات دیگر فقط معنادار نبودند بلکه بهمعنی همهچیز بودند.
mniesra
۳
توانایی خاصی در عصبانیکردن داشت و
میتوانست تقریباً هرکسی را که میبیند بهشدت عصبانی کند.
سها
۲
میگویند جنگ بهترین دوست مرگ است ولی من باید این ماجرا را از نقطه نظر دیگری برای شما به تصویر بکشم. از نظر من جنگ مثل رئیس جدیدی است که توقعات ناممکن دارد. بالای سرتان میایستد و فقط بیوقفه یک چیز را تکرار میکند: «یالا دیگه، تمومش کن، تمومش کن.» پس تو بیشتر کار میکنی. کار را به انجام میرسانی. ولی آن رئیس از تو تشکر نمیکند، بلکه توقعش بیشتر میشود.
سها
۲
هر بار که خواهر ماریا به لیست بچهها نگاه میکرد، انگار عصبهای دور قفسهٔ سینهٔ لیزل کشیده میشدند. این حس اول از دلش شروع شد، اما بعد کمکم پخش شد و تا نزدیک گردنش رسید. بهزودی به دور گردنش میرسید و مثل یک طناب کلفت بود.
امیرمهدی
۲
بعد از چند دقیقه مردی که قد خیلی بلندی داشت از خانه خارج شد. هانس هوبرمن، پدر جدید لیزل. یک طرفش خانم هاینریش ایستاده بود که قد متوسطی داشت. در طرف دیگرش رزا هوبرمن بود که شکلی مربعی داشت و شبیه یک کمد کشویی کوچک بود که رویش کت انداختهاند.
Maryam
۲
نمیشه اینجا بشینی صبر کنی که دنیای جدید بیاد دنبالت. باید بری اون بیرون و بخشی از این دنیا بشی؛ البته با وجود اشتباههای قبلیت.»
