
٪۵۰
نوا
۲۹
یکی از بزرگترین مهارتهای بشر توانایی او در بزرگکردن مسائل و افراط است.
Nargess Ansarivand
۲۵
خوشحالم نکنید. خواهش میکنم وجودم را پر نکنید و وادارم نکنید فکر کنم ممکن است همهٔ اینها منجر به رخداد خوبی شود. به کبودیهایم نگاه کنید. به خراشها نگاه کنید. خراشیدگی درونم را میبینید؟ میبینید که جلوی چشمتان بزرگتر و بزرگتر میشود و مرا میخورد؟ دیگر نمیخواهم امیدوار باشم.
spide 🌙
۱۷
تنها یک چیز بدتر از پسری است که از تو متنفر است
و آن هم پسری است که عاشق توست.
Nargess Ansarivand
۱۳
و مثل اکثر بدبختیها، همهچیز با یک خوشبختی ظاهری شروع شد.
فرزانه
۱۰
مردم بیبضاعت سعی میکنند همیشه در حرکت باشند، انگار جابهجاشدن دردی را درمان میکند. سعی میکنند این حقیقت را نادیده بگیرند که همیشه نسخهٔ جدیدی از همان دردهای قدیمی در انتهای هر سفر انتظارشان را میکشد.
nazi_sfy
۸
اگر امشب او را بکشند، حداقل زنده میمیرد.
nazi_sfy
۸
آخرین انسان غریبه، صفحهٔ ۳۸
همهجای خیابانهای شهر پر از آدم بود ولی حتی اگر خیابان
خالی بود هم غریبه نمیتوانست تنهاتر از حالا باشد.
زهرآ
۸
تصمیم گرفته بود رنجکشیدنش را به پیروزی تبدیل کند. وقتی رنج رهایش نکرد، او تسلیمش شد. آن را با آغوش باز پذیرفت.
Nargess Ansarivand
۸
میدانید؟
حتی مرگ هم دل دارد.
کاربر ۸۹۶۰۲۹۵
۷
کلمات و نوشتن یک بار جانش را نجات داده بودند.
Mioo ʕ••ʔ
۶
مهم نبود که چند بار به او بگویند دوستش داشتند، وقتی در رهاشدن هیچ اثری از این محبت نبود.
خانومِ بُرجِ زُهرِمار
۶
انسانها حداقل یک جنبهٔ مثبت دارند و آن هم این است که آنقدر عقل دارند که بمیرند.
ساده بگیر همه چیز را🌿
۵
جنگ چیز خیلی عجیبی است.
پر از خون و خشونت است، اما پر از داستانهایی هم هست که درکشان بیاندازه مشکل است. مردم میگویند: «واقعیت داره. اگه دوست نداری باور نکن. یه روباه زندگی من رو نجات داد.» یا «جفتشون دو طرف من مُردن و من که وسطشون وایساده بودم، زنده موندم و تنها کسی بودم که یه گلوله بین چشمهاش شلیک نکردن. چرا من؟ چرا من هستم و اونا نیستن؟»
Nargess Ansarivand
۴
دختر، کتاب میدزدید، ولی کلمه نداشت.
Nargess Ansarivand
۴
چون هرچه نباشد از نظر او کتابها ارزشمندترین چیزها بودند، اما دوست داشت روشنشدن آتش را ببیند.
Maryam
۴
از کلمات متنفر بودهام و
عاشقشان بودهام
و امیدوارم درست از آنها استفاده کرده باشم.
Nargess Ansarivand
۴
اگر امشب او را بکشند، حداقل زنده میمیرد.
Nargess Ansarivand
۴
او خیلی تحصیلکرده و سیاسی نبود، اما
حداقل مردی بود که از انصاف سردرمیآورد.
Nargess Ansarivand
۴
به او گفت: «هرچقدر دوست داری، اشتباه کن.»
pantea.yd
۴
مهم نبود که چند بار به او بگویند دوستش داشتند، وقتی در رهاشدن هیچ اثری از این محبت نبود.
mniesra
۴
کتابها و کلمات دیگر فقط معنادار نبودند بلکه بهمعنی همهچیز بودند.
کاربر ۷۵۴۲۱۲۶
۳
غرش صدای فیورر از رادیوهای آلمان پخش میشد: ما تسلیم نمیشویم. ما از پای نمینشینیم. پیروزی از آن ماست. زمان ما فرا رسیده است.
حملهٔ آلمان به لهستان شروع شده بود و مردم همهجا جمع میشدند و به اخبارِ جنگ گوش میدادند. خیابان مونیخ هم مثل همهٔ خیابانهای آلمان لبریز از جنگ بود. بو و صدای آن. چند روز قبل از آن، جیرهبندی با یک نوشته روی دیوار اعلام شده بود و حالا رسماً شروع شده بود. انگلستان و فرانسه علیه آلمان اعلامِ جنگ کردند. اگر بخواهم با دزدیدن جملهای از هانس هوبرمن وصفش کنم:
قسمت جالب ماجرا شروع شده بود.
Nargess Ansarivand
۳
یکی از بزرگترین مهارتهای بشر توانایی او در بزرگکردن مسائل و افراط است.
Nargess Ansarivand
۳
شاید این اولین باری بود که متوجه میشد جرم نیازی به سخنگو ندارد و خودش بهاندازهٔ کافی گویاست. و انکارناپذیر.
Nargess Ansarivand
۳
حداقل زندگی داشت با قدرت بیشتری ادای طبیعیبودن را درمیآورد
کاربر ۱۰۰۰۷۰۹۳
۳
همیشه بوی ادرار دیگران بدتر از مال خود توست.
pantea.yd
۳
هر ساعت از روز میتواند هزاران رنگ مختلف داشته باشد.
Mioo ʕ••ʔ
۳
سخت است بتوان مردی را که نهتنها رنگها را میبیند بلکه از آنها سخن میگوید دوست نداشت.
کاربر ۱۵۷۱۱۰۲
۳
من اغلب در بهترین و بدترین اوقات زندگی آدمها حضور پیدا میکنم. هم زشتی آنها را میبینم و هم زیباییشان را و از خودم میپرسم که چطور ممکن است یک چیز هردوِ این ویژگیها را داشته باشد. بااینحال یک چیز دارند که موجب رشک من است. انسانها حداقل یک جنبهٔ مثبت دارند و آن هم این است که آنقدر عقل دارند که بمیرند.
جانانک🍬
۳
و مشکل همینجا بود.
زندگیشان به شدیدترین شکل ممکن تغییر کرده بود ولی باید تظاهر میکردند که هیچ اتفاقی نیفتاده و زندگی کاملاً عادی است.