یادته مامان همیشه دربارهٔ دروغ چی میگفت؟ اگه مجبوری برای انجام کاری دروغ بگی، احتمالا اصلا نباید انجامش بدی.
mahya ebrahimy
ـ کنار تو بودن، بلای عجیبی سرم میآره. چیزی که مدتهاست اتفاق نیفتاده.
ـ چه اتفاقی؟
دستم را گرفت و روی قلبش گذاشت. کلمات بعدی مثل زمزمه لبهایش را ترک کرد: «قلبم دوباره میتپه.»
mahya ebrahimy
دائم احساس میکرد دارد فرصتهای زندگی را از دست میدهد؛ احساسی که بیشتر مواقع، زندگیاش را برزخ میکرد.
آیدا
ـ واقعاً نمیتونم سرزنشتون کنم. من هم اگه جای شما بودم، میخواستم تا ابد پیش کسی مثل خودم باشم.
mahya ebrahimy
ـ خندهداره، مگه نه؟ خندهداره که فرشتهٔ یکی میتونه بزرگترین شیطان یکی دیگه باشه.
mahya ebrahimy
«امشب دنیا یهکم تاریکتره گراهام.». بعد اشکش رو پاک کرد و ادامه داد: «بااینحال، باید باور کنم که فردا دوباره خورشید درمیآد.»
melika
مکتوب یعنی در این زندگی هر اتفاقی دلیلی داشت و جداً از اینکه چهقدر دردناک بهنظر میرسید، دقیقاً همانطور رخ میداد که مقدر شده بود. تقدیر بعضی از داستانهای عاشقانه این بود که ابدی باشند و بقیه فقط برای فصلی از کتاب.
salva
عشق.
احساسی که انسان را به اوج میرساند و به زمین میکوبد. حسی که انسان را به شوق میآورد و قلبش را میسوزاند. آغاز و پایان هر ماجراجویی.
salva
گاهی اوقات، قلب یک رمان بلند میخواهد، ولی زندگی فقط یک داستان کوتاه میدهد
Viako