از هم دور شده بودیم. آنقدر از مشکلاتمان فرار کرده بودیم که دیگر خودمان نبودیم. هیچکس نبودیم انگار. روحی در تنمان باقی نمانده بود. ریشههای احساسمان خشکیده بود. کسی نبود ما را از این باتلاق نجات دهد. چه کرده بودیم باهم؟ این حقمان بود که در این مرداب بمیریم و کسی به دادمان نرسد. چرا که فریادی در سینههایمان نداشتیم. یاد گرفته بودیم ساکت باشیم. با اوضاع کنار بیاییم. هرچقدر سخت و نفسگیر، باید تحمل میکردیم. اما تا کی؟ چرا کسی نمیدید که نفسهایمان به شماره افتاده است؟ چرا کسی کمکمان نمیکرد!