توی سرم جنگی به راه افتاده بود که تنها کشتهاش من بودم!
Gloria
«میخواستم نری، اونم وقتی مطمئن بودم داری میری، میخواستم سر اولین تقاطع بزنی روی ترمز و دوباره و دوباره، اصلا صد باره من رو از آینهٔ ماشینت نگاه کنی و دلت درجا برام تنگ بشه. برای منی که سر کوچهتون ایستاده بودم و توی آینه کوچیک و کوچیکتر میشدم و خوب میدونستم اصلا هم از اون اجسامی نیستم که از آنچه در آینه میبینی به تو نزدیکتر باشم.»
Gloria
«زندگی حتی وقتی انکارش میکنی، حتی وقتی نادیدهاش میگیری، حتی وقتی نمیخواهیش، از تو قویتره. از هر چیز دیگهای قویتره. آدمهایی که از بازداشتگاههای اجباری برگشتن دوباره زاد و ولد میکنن، مردا و زنایی که شکنجه دیده بودن که مرگ نزدیکانشون و سوخته شدن خونههاشون رو دیده بودند دوباره دنبال اتوبوسها میدوند، به پیشبینی هواشناسی با دقت گوش میدن و دخترهاشون رو شوهر میدن. باورکردنی نیست، ولی همینطوره، زندگی از هر چیزی قویتره و کاش کسی جایی منتظرم بود.»
Gloria
ـ سرباز کاری جز کشتن نداره، حالا یکی مثل من تفنگ برمیداره و یکی مثل تو روسری!
Butterfly
«دست عشق از دامن دل دور باد!
میتوان آیا به دل دستور داد؟
میتوان آیا به دریا حکم کرد
که دلت را یادی از ساحل مباد؟»
♥سعادت♥