«میخواستم نری، اونم وقتی مطمئن بودم داری میری، میخواستم سر اولین تقاطع بزنی روی ترمز و دوباره و دوباره، اصلا صد باره من رو از آینهٔ ماشینت نگاه کنی و دلت درجا برام تنگ بشه. برای منی که سر کوچهتون ایستاده بودم و توی آینه کوچیک و کوچیکتر میشدم و خوب میدونستم اصلا هم از اون اجسامی نیستم که از آنچه در آینه میبینی به تو نزدیکتر باشم.»