ملاقات مادربزرگ و قاتل تبربهدست
قاتل دیوانهٔ تبربهدست به خانه نزدیک شد. همهٔ محله را غارت کرده بود؛ کیسهٔ غنیمتهایش تقریباً پر بود.
در خانه، زن سالخورده تنها نشسته بود و چیزی میبافت. قاتل تبر خونآلودش را بلند کرد و زنگ خانه را به صدا درآورد. پیرزن آهسته در را باز کرد و به صورتش نگاهی انداخت.
پسرکوچولو فریاد زد: «چیزی بده و جانت را بخر!»
فرنوش رضایی درجی