جملات زیبای کتاب و دست هایت بوی نور می دهند | طاقچه
تصویر جلد کتاب و دست هایت بوی نور می دهندsubscriptionAvailable

کتاب و دست هایت بوی نور می دهند

نوع کتاب
۳.۷ امتیاز(از ۲۸ رأی)
پدیدآورندگان: 
مصطفی مستور
انتشارات: 
نشر مرکز

اشتراک بی‌نهایت چیست؟

٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30ic-copy
آسمون
۲۵
دیشب مادرم گفت تو از دیروز فرورفته‌ای در کلمه‌ای انگار در عین در شین در قاف در نقطه‌ها.
mim._.ebrahimi
۱۶
می‌بویم گیسوانت را تا فرشته‌ها حسودی کنند. شانه می‌زنم موهایت را تا حوری‌ها سرک بکشند از بهشت برای تماشا. شعر می‌گویم برای تو تا کلمات کیف کنند مست شوند بمیرند.
ابی
۸
دیری است ـ بی دلیل ـ ایمان آورده‌ام به چشم‌هایت.
parimah ahmadi
۷
وقتی که دل دست‌هایم تنگ می‌شود برای انگشتان کوچکت آن‌ها را می‌گذارم برابر خورشید تا با ترکیبی از کسوف و گرما دوری‌ات را معنا کنم.
movj
۶
به ارتفاع ابدیت دوستت دارم حتی اگر به رسم پرهیزکاری‌های صوفیانه از لذت گفتنش امتناع کنم.
R.Khabazian
۴
دلم تنگ می‌شود، گاهی برای یک «دوستت دارم» ساده دو «فنجان قهوهٔ داغ» سه «روز» تعطیلی در زمستان چهار «خندهٔ» بلند و پنج «انگشت» دوست داشتنی.
zeinabb
۳
آن مرد زن دارد و دیابت و هفت بچه و فشار خون و تاکسی دارد و پانزده ساعت در شبانه‌روز کار می‌کند و عینک ذره‌بینی دارد و هفته‌ای چهار بار می‌میرد.
فرنگیس"
۳
در ستایش دست‌هایت وقتی که دل دست‌هایم تنگ می‌شود برای انگشتان کوچکت آن‌ها را می‌گذارم برابر خورشید تا با ترکیبی از کسوف و گرما دوری‌ات را معنا کنم.
R.Khabazian
۲
دیشب مادرم گفت تو از دیروز فرورفته‌ای در کلمه‌ای انگار در عین در شین در قاف در نقطه‌ها.
movj
۲
دلم تنگ می‌شود، گاهی برای حرف‌های معمولی برای حرف‌های ساده برای «چه هوای خوبی!»/ «دیشب شام چه خوردی؟» برای «راستی! ماندانا عروسی کرد.»
چڪاوڪ
۲
به ارتفاع ابدیت دوستت دارم حتی اگر به رسم پرهیزکاری‌های صوفیانه از لذت گفتنش امتناع کنم.
حدیث؛
۲
به ارتفاع ابدیت دوستت دارم
مهرنوش
۲
در این هستی غم‌انگیز ‫وقتی حتی روشن کردن یک چراغ سادهٔ «دوستت دارم» ‫کام زندگی را تلخ می‌کند ‫وقتی شنیدن دقیقه‌ای صدای بهشتی‌ات ‫زندگی را ‫تا مرزهای دوزخ ‫می‌لغزاند ‫دیگر ـ نازنین من ـ ‫چه جای اندوه ‫چه جای اگر... ‫چه جای کاش... ‫و من ‫ـ این حرف آخر نیست ـ ‫به ارتفاع ابدیت دوستت دارم ‫حتی اگر به رسم پرهیزکاری‌های صوفیانه ‫از لذت گفتنش امتناع کنم.
Raha
۲
و من ـ این حرف آخر نیست ـ به ارتفاع ابدیت دوستت دارم حتی اگر به رسم پرهیزکاری‌های صوفیانه از لذت گفتنش امتناع کنم.
Raha
۲
دلم تنگ می‌شود، گاهی برای یک «دوستت دارم» ساده دو «فنجان قهوهٔ داغ»
zeinabb
۱
می‌بویم گیسوانت را تا فرشته‌ها حسودی کنند. شانه می‌زنم موهایت را تا حوری‌ها سرک بکشند از بهشت برای تماشا. شعر می‌گویم برای تو تا کلمات کیف کنند مست شوند بمیرند.
movj
۱
دلم تنگ می‌شود، گاهی برای یک «دوستت دارم» ساده دو «فنجان قهوهٔ داغ» سه «روز» تعطیلی در زمستان چهار «خندهٔ» بلند و پنج «انگشت» دوست داشتنی.
movj
۱
به ارتفاع ابدیت دوستت دارم حتی اگر به رسم پرهیزکاری‌های صوفیانه از لذت گفتنش امتناع ک
ایران
۱
وقتی که دل دست‌هایم تنگ می‌شود برای انگشتان کوچکت آن‌ها را می‌گذارم برابر خورشید تا با ترکیبی از کسوف و گرما دوری‌ات را معنا کنم.
ایران
۱
دست خودشان نیست وقتی از فرط معصومیت با تابشی از جنس عشق روح‌های ولگرد بعدازظهر را بر نیمکتی سنگی کشتار می‌کنند چشم‌هایت.
کاربر ۱۰۵۰۰۸۱۴
۱
و چه‌قدر خسته‌ام از «چرا؟» از «چه‌گونه!» خسته‌ام از سؤال‌های سخت، پاسخ‌های پیچیده از کلمات سنگین فکرهای عمیق پیچ‌های تند نشانه‌های با معنا، بی‌معنا
necco
۱
فلسفهٔ تو برای پناه‌گاهِ همهٔ لحظه‌های طوفانی‌ام در بیست سالِ پشت‌سر همهٔ فلسفه‌های پیچیدهٔ زیستن و معنا از سکه افتادند، دیروز وقتی در حاشیهٔ بعدازظهر خستهٔ یک‌شنبه با انبوهی از تارهای طراوت و سادگی و عشق دکمهٔ پیراهنم را گره می‌زدی.
necco
۱
دور خرمن گیسویت را نمی‌خواهم و کمان ابرویت را یا نرگس چشم یا غنچهٔ دهان یا قامت سرو یا لب لعل و ماه صورتت را نمی‌خواهم آه، اگر چیزی هست برای رام کردن این اسبِ وحشی روح صدایت صدایت صدایت تنها صدایت از پشت تلفن راه دور.
Mitikoma
۱
دلم تنگ می‌شود، گاهی برای حرف‌های معمولی برای حرف‌های ساده برای «چه هوای خوبی!»/ «دیشب شام چه خوردی؟» برای «راستی! ماندانا عروسی کرد.» / «شادی پسر زایید.» و چه‌قدر خسته‌ام از «چرا؟» از «چه‌گونه!»
کاربر ۶۷۰۳۲۸۴
۱
دلم تنگ می‌شود، گاهی برای یک «دوستت دارم» ساده دو «فنجان قهوهٔ داغ» سه «روز» تعطیلی در زمستان چهار «خندهٔ» بلند و پنج «انگشت» دوست داشتنی.
میم.سین.میم
۱
کسی دست برده است توی سینه‌ام تا چیزی را... تا چیزی را از تپیدن باز بدارد. آه،
ponio
۰
در بیمارستان میلیون‌ها کلمهٔ پراکندهٔ خداوند ریخته بود روی کمپوت‌های میوه و تخت‌ها و راهروها و نیمکت‌های سنگی توی حیاط.
چڪاوڪ
۰
در فرودگاه شارل‌دوگل پاریس رو به نور بعدازظهر بر روزنامهٔ هفتم اکتبر فیگارو کمی بالاتر از آگهی کلوب شبانه کویین سجده‌گاه پیرزن بود در نماز ظهر. آخ! اتحاد عقل و عاقل و معقول
mohammadtahheri
۰
باز دیروز شهرِ دوازده میلیون و هفتصد و نود و شش هزار و پانصد و چهل و سه نفری تهران خالی بود؛ بس که در سفری.
کاربر ۱۰۵۰۰۸۱۴
۰
و من حتی که دیری است ـ بی دلیل ـ ایمان آورده‌ام به چشم‌هایت.