
٪۵۰
یار مهربان♡
۳۰
تقدیم به مادرم که زندگی فرصت خواندن این کتاب را به او نداد.
فاطمه رمضان زاده
۱۶
«بهخاطر اینه که ما همیشه حق انتخاب نداریم. درواقع، بهندرت پیش میآد که این حق رو داشته باشیم.»
toruk makto
۱۰
چه فرقی بین یک جانی روانی و کسی وجود دارد که هر روز برای بهتر کردن حال دیگران دروغ میگوید؟
nastaran
۶
از آدمهایی که زیادی صمیمی میشدند خوشم نمیآمد.
nastaran
۶
صدایی گفت: «سلام، سردت شده؟» صدای مادرم را شنیدم که گفت: «همیشه با بزرگترهای خودت مؤدب باش، شی.»
این یک دروغ بود، بدترین دروغی که به من گفته شده بود؛ اینکه همیشه بچهها باید با بزرگترها مؤدب باشند. این دروغ تا امروز من را تسخیر کرده بود
ارغوان صادق
۵
تلخم یا شیرین؟ زنها قابلیت هر جفتش رو دارن
Fateme.A
۴
همهچیز سر جایش بود. وقتی کارم تمام شد، دوباره جلوی لپتاپ نشستم. روی کلیدش زدم تا از حالت خواب دربیاید و وارد سایت پروندههای راکد شدم. و سفر آن شب به درون تاریکی را شروع کردم.
nastaran
۴
«یعنی واقعاً کار شوهره بوده؟ آخه همه میگن اونا زوج عاشقی بودن.»
«همیشه همه همین رو میگن، و همیشه همه در اشتباهن.»
nastaran
۲
فکر کردم به اینکه چه حسی دارد که با کسی ازدواج کنی که توی پارکینگ بنشیند، کتاب بخواند، منتظر بماند تا عقلت سر جایش بیاید و چیزی که میخواهد را به او بدهی، چه او به زبان بیاورد چه نیاورد. ترجیح میدادم آنقدر مجرد بمانم تا بمیرم.
آلی
۲
خیلی خندهدار بود. من نگران تنها ماندن با بث بودم، اما حتی به ذهنم نرسیده بود که اون نگران تنها ماندن با من باشد.
لنا
۲
«من هیچوقت این رو انتخاب نکردم. هیچوقت بازمانده بودن رو انتخاب نکردم.»
«بهخاطر اینه که ما همیشه حق انتخاب نداریم. درواقع، بهندرت پیش میآد که این حق رو داشته باشیم.»
لنا
۲
نمیگم بده، اما من براش ساخته نشدم.»
لنا
۲
پرسیدم: «و اصلاً این کار رو دوست نداشتی؟»
«ازش متنفر بودم. سالها طول کشید تا این رو اقرار کنم.
sama
۲
ما دیگه بچهکوچولو نیستیم و وقتش رسیده با این واقعیت روبهرو شیم که هیچکس نیست تا مشکلات رو برامون حل کنه و زندگیمون رو بهتر کنه. باید خودمون تصمیم بگیریم یا توی پوچی ناپدید بشیم. گاهی فکر میکنم تنها راه برای اینکه آدم حسابت کنن اینه که یه کار بد انجام بدی.»
miracle
۲
«گفتنش آسونه. اینکه جمع کنی و بری. هزاران بار این رو به خودم گفتهم. اما یه جاهایی تو رو جوری نگه میداره که نمیتونی ازش خلاص بشی. مثل یه مشت تو رو توی خودش له میکنه.»
ماهی؛
۲
شخصیت پدرش کمی پیچیده بود؛ ناراحت و گاهی خشمگین. او هم به نوع خودش در زندگی گیر افتاده بود.
Navi
۲
تو هیچجا نمیری. حرفی نمیزنی.
analia98ia
۱
چیزهای زیادی درمورد آثار روحی بعد از طلاق میگفتند، درمورد احساسات و دلشکستگی، اما هیچکس درمورد این چیزها نگفته بود. اینکه باید به سراغ تکتک چیزهایی میرفتی که داشتی، حتی شده توی سرت مرور میکردی تا ببینی واقعاً مال تو بوده یا نه. اینکه چطور باید وسایلت را جمع کنی، آنها را با خود برداری و ببری.
nastaran
۱
منظرهای که از پشت شیشهٔ پیشخان میدیدم این نبود که مردم برای نجات پیدا کردن به آنجا پناه آورده باشند و تمام تلاششان را بکنند تا فقط یک روز دیگر زنده بمانند، بلکه اغلب آدمهای پولداری بودند که بهخاطر یک مشکل جزئی میآمدند، اما برای از بین بردن درد و رنجهایشان پول کافی داشتند.
ارغوان صادق
۱
هیچکس نیست تا مشکلات رو برامون حل کنه و زندگیمون رو بهتر کنه. باید خودمون تصمیم بگیریم یا توی پوچی ناپدید بشیم.
sama
۱
«جدا شدن خیلی سخته، اما اگه کار درست همین باشه، ارزشش رو داره.»
sama
۱
«من هیچوقت این رو انتخاب نکردم. هیچوقت بازمانده بودن رو انتخاب نکردم.»
«بهخاطر اینه که ما همیشه حق انتخاب نداریم. درواقع، بهندرت پیش میآد که این حق رو داشته باشیم.»
sama
۱
«این خیلی ظالمانهس.»
رنسام با سر تأیید کرد. «آره. درسته. ولی همهچی توی این ماجرا ظالمانه بود. شروعش، وسط، و پایانش. همهش.»
sama
۱
چون گاهی این بو متعلق به مردی که بود که برای تو نبود، و هیچوقت سهم تو نمیشد.
sama
۱
چیز زشتی که همه آن را تحمل کرده بودند، چون با پول ساخته شده بود و تظاهر به برازندگی میکرد.
hilda
۱
دختر بودن بهترین اتفاق زندگیه. چون هیچکس باور نمیکنه تو کار بدی انجام بدی. همه فکر میکنن تو کاری ازت برنمیآد، این یعنی میتونی هر کاری بخوای بکنی.
کاربر ۱۰۵۱۶۷۸۵
۱
من همان کلیشهٔ همیشگی را گفتم: «میخواین بگین که زنها هنوزم با سَم آدم میکشن؟ دایان داونز به سه تا بچهٔ خودش شلیک کرد، بعد هم آروم اونا رو به بیمارستان رسوند، امیدوار بود تا اونجا از خونریزی بمیرن.»
کاربر ۲۲۱۱۱۰۴
۰
و یک نسخه از کتاب در جاده را که از کتابخانه برداشت، خوانده بود و در آن دنبال یک هیجان مسحورکننده و ممنوعه بود، اما فقط یک سری پسر بودند که با ماشین راهی شده بودند و هروقت نیاز به جایی برای ماندن داشتند، به سراغ دوستدخترهایشان میرفتند. بث دوست نداشت دوستدختر یک پسر علاف باشد و به او غذا و پول بدهد
خانم مسلمی
۰
«پرسیدن دربارهٔ دوران کودکی آدمهای میانسال خطرناکه، شی. چیزهایی که خاک کردیم، مدتهاست که اون زیر دفن شدهن.»
sama
۰
«گفتنش آسونه. اینکه جمع کنی و بری. هزاران بار این رو به خودم گفتهم. اما یه جاهایی تو رو جوری نگه میداره که نمیتونی ازش خلاص بشی. مثل یه مشت تو رو توی خودش له میکنه.»