
کتاب کتاب رسول ترک: روایت زندگی رسول دادخواه تهرانی
پدیدآورندگان:
فاطمه طهرانیانتشارات:
انتشارات خیمه٪۳۰ تخفیف اولین خرید کتاب با کد OFF30
ثنا
۳۶
میخواست بگوید:
«آخرین پل پشت سرت هم که خراب شد،
باکت نباشد
تا حسینبنعلی کشتی نجات است».
.
۳۴
سفارش میکرد به دوستانش که به هیئتهایی که نمیشناسند، زیاد بروند. میگفت توی جاهای غریب کسی شما را نمیشناسد، شما هم کسی را نمیشناسید. حواس آدم جمعتر است، همهچیز هم خالصتر است
sadeghi
۲۵
آقامیرزا علیاکبر آقا! اگه اینطوری باشه که شما میفرمایید و بخوان همهمان را به جهنم ببرند، پس آقامان قمر بنیهاشم کجاست؟
رسول بود که بین جمعیت ایستاده بود.
ـ چهطور با وجود شفیعانی مثل قمر بنیهاشم، شیعهها و گریهکنان ارباب به جهنم میرن؟
اینها را گفت و خودش هایهای زد زیر گریه.
مجلس بههم خورد. سکوت و وهم و ترس، جایش را به گریه و زاری و توسل و عشق داد.
.
۲۲
آخرین پل پشت سرت هم که خراب شد،
باکت نباشد
تا حسینبنعلی کشتی نجات است
سیّد جواد
۲۰
«آخرین پل پشت سرت هم که خراب شد،
باکت نباشد
تا حسینبنعلی کشتی نجات است».
میـمْ.سَتّـ'ارے
۲۰
در آن شبِ پُرتلاطم، چه کردی که «انتخاب» شدی... برای «حُرشدن» ؟!
Aysan
۱۹
آب یخ میگذاشت دم حجرهاش. به شاگردش هم میسپرد حواسش باشد که پاتیل را تند و تند آب کند. مبادا کسی از آنجا رد شود که تشنه باشد. اینها را میگفت و پشتبندش هم اشک میدوید به چشمهاش: «قربان لب تشنهات آقا!»
S
۱۹
«آخرین پل پشت سرت هم که خراب شد،
باکت نباشد
تا حسینبنعلی کشتی نجات است».
زیـنـب🍃🌸
۱۷
«قربان لب تشنهات آقا!»
میـمْ.سَتّـ'ارے
۱۳
نوشتن دربارهی مردگان سخت است.
حاجرسول نمرده بود.
اینجا بود و میخواست بگوید:
«آخرین پل پشت سرت هم که خراب شد،
باکت نباشد
تا حسینبنعلی کشتی نجات است».
.
۱۱
یک جوانی آمد پیش رسول و گفت فرستادهی مسئول هیئت است. گفت که رسول باید از آنجا برود و دیگر هم حق آمدن به آن هیئت را ندارد. رسول عصبانی بلند شد. جماعت ترسیدند که حالا باز یکی از آن شلوغبازیها و جنجالهای معروفش را راه میاندازد. اما حتی کلمهای نگفت. سرش را انداخت پایین و ساکت از مجلس رفت بیرون.
.
۱۱
آقامیرزا علیاکبر آقا! اگه اینطوری باشه که شما میفرمایید و بخوان همهمان را به جهنم ببرند، پس آقامان قمر بنیهاشم کجاست؟
زیـنـب🍃🌸
۱۱
«سنه قربان اولوم حسین، سنه قربان اولوم حسین!
Aysan
۱۱
ـ آقامیرزا علیاکبر آقا! اگه اینطوری باشه که شما میفرمایید و بخوان همهمان را به جهنم ببرند، پس آقامان قمر بنیهاشم کجاست؟
رسول بود که بین جمعیت ایستاده بود.
ـ چهطور با وجود شفیعانی مثل قمر بنیهاشم، شیعهها و گریهکنان ارباب به جهنم میرن؟
اینها را گفت و خودش هایهای زد زیر گریه.
حسنا
۱۱
جای هیئت هفتگی عوض شده بود. یادشان رفته بود خبرش کنند.
ناراحت نیامدن و خبرنکردنش بودند که دیدند با چشم اشکبار وارد مجلس شد. زیر لب ممدام میگفت «خانم کجایی؟ خانم کجایی؟» مثل همیشه در حال و کارش مانده بودند. پرسیدند چه شده؟ گفت «خبری از آدرس جدید نشد، فکر کردم این هفته هیئت نداریم. اما خانم فاطمهی زهرا (س) دیشب آمدند به خوابم و خودشان آدرس را دادند. بعد هم گفتند: رسول! فردا را حتماً بیا. من هم آنجا هستم».
S
۱۱
گویند خلایق که به دیوانه قلم نیست
من گشتم دیوانه، توکلت علی الله.
سیّد جواد
۱۰
عاشورا و تاسوعا که میشد، زن و مرد، ترک و فارس، میایستادند گوشهی بازار به تماشای نوحهخوانیاش. یکبار به عدهای از فارسزبانها که بهشدت از نوحههای ترکیاش گریه میکردند، گفت: «مگر شما حرفهای من را میفهمید؟» گفته بودند نه. اما حالتهای رسول عمق مصیبت را برایشان معنی کرده بود.
sadeghi
۸
میخواست بگوید:
«آخرین پل پشت سرت هم که خراب شد،
باکت نباشد
تا حسینبنعلی کشتی نجات است».
minoo_tt
۷
وقتی میرفت مسجد، بعد نماز اصلیهاش، تند و تند میایستاد به مستحبیخواندن. یکی را اینجا میخواند، آن یکی را دو متر آنطرفتر، آن یکی را عقبتر. یکبار حاجمحمد سنقری بهش گفت: «من دیگر با تو نمیآیم مسجد. همه بهمان میخندند. مرد حسابی! چرا مثل بقیه نمیایستی یکجا نمازهات را بخونی؟»
گفت: «تو که نمیدونی! همهی این مکانها روز قیامت میایستند به شهادت... جای گناهی در این شهر نبوده که من نرفته باشم... اینجا و آنجا نماز میخوانم تا آن کثافتها از بین بروند».
minoo_tt
۷
حاجعلیاکبر از سختی بهشترفتن میگفت. از آنهایی که به جهنم میروند و جهنمرفتنشان باورکردنی نیست. از زیادی جماعت جهنمیها. از سختی حساب و کتاب....
وسط ترس و سکوت جماعت، یک صدایی بلند شد:
ـ آقامیرزا علیاکبر آقا! اگه اینطوری باشه که شما میفرمایید و بخوان همهمان را به جهنم ببرند، پس آقامان قمر بنیهاشم کجاست؟
رسول بود که بین جمعیت ایستاده بود.
ـ چهطور با وجود شفیعانی مثل قمر بنیهاشم، شیعهها و گریهکنان ارباب به جهنم میرن؟
اینها را گفت و خودش هایهای زد زیر گریه.
مجلس بههم خورد. سکوت و وهم و ترس، جایش را به گریه و زاری و توسل و عشق داد.
minoo_tt
۷
بازاریها میگفتند حاجرسول خیلی «مشتی» است. توی همهچیز. اما سرِ ظهرها یکطور دیگری مشتی میشد. خودش و شاگردش فقط توی مغازه کار میکردند، اما برای ده پانزده نفر غذا بار میگذاشت. جدای بعضی از دوستانش که بهش سر میزدند و وقت ناهار نگهشان میداشت، یکعده از باربرهای بازار دیگر پایهثابت ناهارهای حجرهی رسول بودند. بساط چایی هم که همیشه به راه بود. دمکشیده و آماده.
سیّد جواد
۷
خواب را که تعریف کرد، رسول باورش نمیشد. حالا هردوتایشان داشتند گریه میکردند. رسول، میان گریههایش پشت سر هم از حاجناظم میپرسید: «راست میگی حاجی؟... من سگ نگهبان خیمههای امام بودم؟ یعنی خودشان قبول کرده بودند که من سگ نگهبانشان باشم؟»
خودشان قبولش کرده بودند. همان صبح بود که رسول توبه کرد. از آن روز دیگر رسول، رسول همیشگی نبود. یک آدم دیگری شده بود. شده بود یک هیئتی تمامعیار.
.
۶
حرفهاش که تمام شد، رسول لبخند زد. بعد هم گفت یادش نرفته. نه او را. نه آن کارها را. نه همهی آنهایی که باهاشان یک زمانی نان و نمک خورده. همیشه هم دعای خیرشان میکند. گفت اما حالا برای او یک جور دیگر دعا میکند. دعا میکند گوشهای از این لذتی که بعد توبه غرقش شده را به او هم بچشانند تا باورش بشود که چهطور میشود که اینطور بشود
زیـنـب🍃🌸
۶
این یک بیت را زیاد میخواند؛ به یاد سرباز ششماهه:
«عشق دیوانگی ماست که فرزانهی ما
گریه میکرد ازین پیش و کنون میخندد»
میـمْ.سَتّـ'ارے
۶
همان صبح بود که رسول توبه کرد. از آن روز دیگر رسول، رسول همیشگی نبود. یک آدم دیگری شده بود. شده بود یک هیئتی تمامعیار.
صابر
۶
وقتی میرفت مسجد، بعد نماز اصلیهاش، تند و تند میایستاد به مستحبیخواندن. یکی را اینجا میخواند، آن یکی را دو متر آنطرفتر، آن یکی را عقبتر. یکبار حاجمحمد سنقری بهش گفت: «من دیگر با تو نمیآیم مسجد. همه بهمان میخندند. مرد حسابی! چرا مثل بقیه نمیایستی یکجا نمازهات را بخونی؟»
گفت: «تو که نمیدونی! همهی این مکانها روز قیامت میایستند به شهادت... جای گناهی در این شهر نبوده که من نرفته باشم... اینجا و آنجا نماز میخوانم تا آن کثافتها از بین بروند».
sadeghi
۵
وقتی میرفت مسجد، بعد نماز اصلیهاش، تند و تند میایستاد به مستحبیخواندن. یکی را اینجا میخواند، آن یکی را دو متر آنطرفتر، آن یکی را عقبتر. یکبار حاجمحمد سنقری بهش گفت: «من دیگر با تو نمیآیم مسجد. همه بهمان میخندند. مرد حسابی! چرا مثل بقیه نمیایستی یکجا نمازهات را بخونی؟»
گفت: «تو که نمیدونی! همهی این مکانها روز قیامت میایستند به شهادت... جای گناهی در این شهر نبوده که من نرفته باشم... اینجا و آنجا نماز میخوانم تا آن کثافتها از بین بروند».
plato
۵
میگویند در راه بازگشت به خانه، مَست بودهای... (چنانکه از آنشب به بعد، برای همیشه بودی... منتها نه مست آب انگور که زود از سر برود)
کربلایی
۵
سفارش میکرد به دوستانش که به هیئتهایی که نمیشناسند، زیاد بروند. میگفت توی جاهای غریب کسی شما را نمیشناسد، شما هم کسی را نمیشناسید. حواس آدم جمعتر است، همهچیز هم خالصتر است.
plato
۴
جای هیئت هفتگی عوض شده بود. یادشان رفته بود خبرش کنند.
ناراحت نیامدن و خبرنکردنش بودند که دیدند با چشم اشکبار وارد مجلس شد. زیر لب ممدام میگفت «خانم کجایی؟ خانم کجایی؟» مثل همیشه در حال و کارش مانده بودند. پرسیدند چه شده؟ گفت «خبری از آدرس جدید نشد، فکر کردم این هفته هیئت نداریم. اما خانم فاطمهی زهرا (س) دیشب آمدند به خوابم و خودشان آدرس را دادند. بعد هم گفتند: رسول! فردا را حتماً بیا. من هم آنجا هستم».