برایش مهم نبود. مهم نبود. اما وقتی به فکر مارجی ثارلو افتاد، برایش اهمیت پیدا کرد. وقتی به فکر مارجی ثارلو افتاد، احساس کرد که میخواهد گریه کند. همانطور که وقتی پرندهای تنها را بر روی یک سیم تلفن میدید و دوست داشت گریه کند. اما چنین نکرد. در عوض به سراغ کتاب اولیور تویست رفته و مشغول مطالعهٔ آن شد.