
بریدههایی از کتاب آهسته آهسته برایم بخوان
۴٫۱
(۱۵)
مرگ سراغ همهٔ آدمها میآید. هر کس به وقتش ولی تا قبل از آنکه وقت موعود تو از راه برسد، مرگ بیکار نمیماند. با مردن آدمهای دیگر، بخشی از تو هم از تو گرفته میشود. انگار با بردن بقیه، تو را کمکم برای لحظهٔ مرگ خودت آماده میکند. ذرهذره از تو جدا میکند تا در انتها یکلا قبا جلویش بایستی و بگویی بیا، بیا و ببر.
سیده نرگس نظامالدین
آدم دلش که تنگ میشود، شبیه این است که یک خرس یا گرگ یا حیوان وحشی دیگری روی دو پا ایستاده باشد روبرویت و ناخنهای تیزش را از قلب تا پایین دلت بکشد.
سیده نرگس نظامالدین
فکر کرد بقیه آدم پیر را که میبینند، فکر میکنند دارند آدمی را میبینند که همهچیز را دارد کمکم از دست میدهد و مدام دارد برای کمتر داشتن مهیا میشود اما آدم هر چیزی که میدهد، چیزهایی هم میگیرد. پوست قشنگ صورتت، درخشندگی موهایت، زانوهایت که صافند، کلاً تازگی بدنت را کمکم میدهی اما آن داخل، توی کلهات و توی فکرهایت و توی چشمهایت چیزهای جدید داری.
محبوبه نصیری
جنگ خیلی موجود مسلطی است. بلد است چه کند و چطور آدمها را گیر بیندازد. آنها را هم گیر انداخت. آنها را با همهٔ چیزی که داشتند.
محبوبه نصیری
ادهم عزیزترین چیزی است که توی زندگی تجربه کردهام و داشتهام اما روال زندگی اینطور است که گاهی تو باید عزیزترین تجربهات را بگذاری توی قلبت بماند.
گراناز
صدای ننه پیچید توی ذهنم. «تو حالا حالاها باید گریه کنی.» همسر خسرو هم باید حالا حالاها گریه میکرد. مرگ سراغ همهٔ آدمها میآید. هر کس به وقتش ولی تا قبل از آنکه وقت موعود تو از راه برسد، مرگ بیکار نمیماند. با مردن آدمهای دیگر، بخشی از تو هم از تو گرفته میشود. انگار با بردن بقیه، تو را کمکم برای لحظهٔ مرگ خودت آماده میکند. ذرهذره از تو جدا میکند تا در انتها یکلا قبا جلویش بایستی و بگویی بیا، بیا و ببر.
گراناز
مغزم کارخانهای بود که هیچوقت خاموش نمیشد.
گراناز
«زَنا چقدر گفتمتون نزایید. بند ناف که بریدنی نیست. مادری که تمومشدنی نیست.»
محبوبه نصیری
آدم دلش که تنگ میشود، شبیه این است که یک خرس یا گرگ یا حیوان وحشی دیگری روی دو پا ایستاده باشد روبرویت و ناخنهای تیزش را از قلب تا پایین دلت بکشد.
محبوبه نصیری
صبح آن روز ننه بالاخره توانسته بود مرا راه بیاندازد. پرسیده بود: «چی میخی سیت جمع کنم؟» گفتم: «هیچی.» و خودم یک چمدان برداشتم. به ننه گفته بودم «هیچی» اما دوست داشتم همهٔ خانه را جمع کنم و ببرم.
کاربر ۱۱۵۰۶۶۴ مرضیه کهرانی
آدمها میروند یا زمانی مجبورند بروند اما درختها میمانند.
Mahboob
وقتی میمُردم، به او فکر میکردم، به او که منتظرم بود و فروغ ماه حُسن بود. وقتی میمردم، همهجا ساکت و قرمز بود. ظهر بود. گرم بود. انگار هیچکس توی خیابان چهلمتری نباشد. با خودم فکر کردم دلم برایش تنگ میشود. «عزیزُم بیا بنشین دمی کن یاد مفتون... حالا که مو در زیر خاک امیدوارُم.»
گراناز
غمها، مصیبتها و احساس غربتم برگشته بود. یک چیزهایی هیچوقت تمام نمیشوند.
گراناز
اولین بار روی پل ایستاده بودیم. دستش را گرفتم. گونههایش وقت خندیدن چال داشت. سر تا پا قشنگی بود. از روی پل میشد خرمشهر را دید. داشت به شط نگاه میکرد که از دلم گذشت «تو خرمشهر مونی».
گراناز
گفت: «مونم خیلی شبا گیجُم که کجام. بعد همهچی یادُم میاد که کاش یادم نمیومد.»
گراناز
گفت: «رودُم توام دلت تنگ میشه؟»
گراناز
گفته بودند آن دختر حیف بود؛ خواهرشان را، دخترشان را، میگفتند و من فکر میکردم کی حیف نبود؟
گراناز
از وقتی یادم میآید، اسم گذاشتن، گذاشتن نامی روی هر چیزی، برایم معنی رهایی دارد. یعنی تو میتوانی روی آن کنترل داشته باشی وگرنه تا قبل از آن گیج و گم و پریشانی. بعدتر یاد گرفتم با اسم گذاشتن روی داشتههایت میتوانی نداشتههایت را به دست بیاوری.
گراناز
آدم اگر از آینده خبر داشته باشد، جرئتش را از دست میدهد.
محبوبه نصیری
بدنی که میتواند تکهتکه شود، او را ترسانده و ناامید کرده بود.
محبوبه نصیری
میفهمید هر آدمی سرزمینی دارد که مال خودش است و پا گذاشتن به آن و آن را مال خود کردن، ممکن است توجیه داشته باشد اما زخم و خون هم دارد.
محبوبه نصیری
بچه که صدایت میزند ننه، بچه که آویزان گردنت میشود، بچه که برایت میخندد یا نگاهت میکند، بچه که همان اطرافت میپلکد، انگار داری طبیعیترین اتفاقات جهان را از سر میگذرانی. ننهها از وقتی بچه را بغل میکنند، یاد میگیرند یک چیز را فراموش کنند. جهان بدون آن بچه را. انگار همهٔ گذشته دود میشود و میرود هوا
محبوبه نصیری
حجم
۱۳۳٫۴ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۹
تعداد صفحهها
۱۵۷ صفحه
حجم
۱۳۳٫۴ کیلوبایت
سال انتشار
۱۳۹۹
تعداد صفحهها
۱۵۷ صفحه
قیمت:
۹۰,۰۰۰
تومان