گفت:«اسم من پائولا وست است. سرطانی مهلک دارم اما بیمار سرطانی نیستم.»
ندا
اکنون که به عقب بر میگردم، نسبت به آن پسرک تنها و ترسان و با اراده احساس محبت میکنم و به او احترام میگذارم که بههرحال بهنوعی راهش را از طریق آموزش خودش پیدا کرد، ولو شانسی و بدون تشویق یا داشتن الگو و راهنمایی مناسب.
Sabi :)
ما از خاطرهها قصه میسازیم و آنها را بهگونهای درمیآوریم که بیشتر دوست داریم.
Sabi :)
«خودِ» شخص رواندرمانگر است که ابزار اصلی او در کارش با مراجع محسوب میشود
Sabi :)
چقدر دلم میخواهد آن سفر رؤیایی را با «خود» کنونیام تکرار کنم.
Sabi :)
نیچه، ژان پل سارتر، کامو، شوپنهاور و اپیکور را پذیرفتم و امانوئل کانت، لایبنیتس، هوسرل و کییِر کِگور را کنار گذاشتم چون کاربردهای بالینی آنها کمتر برایم واضح و قابل قبول بود.
ندا
سعی کردم مزهٔ احساس اشتیاقی را که در درونم جوشید، بچشم
Sabi :)
از او پرسیدم آیا به خدا اعتقاد دارد، و او جواب داد:«بعد از جنایات هیتلر دیگر چه کسی به خدا اعتقاد دارد؟»
احسان رضاپور