جملات زیبای کتاب عروسی | طاقچه
تصویر جلد کتاب عروسی

بریده‌هایی از کتاب عروسی

دسته‌بندی:
امتیاز
۳.۶از ۲۶ رأی
۳٫۶
(۲۶)
الان اوضاعی شده که قول خانه و کالسکه می‌دهند و بعد از عروسی می‌بینی جز تشک و ملافه از هیچ چیز دیگر خبری نیست.
sara
پادکالیوسین: بچه‌ها خیلی شلوغ می‌کنند: همه چیز را خراب می‌کنند و دفتر دستک آدم را به هم می‌ریزند. کاچکاریوف: شلوغ کردنشان مهم نیست، در عوض همه شبیه تو هستند: مسئله مهم اینجاست.
Rahele Kia
واقعا هم من تا الان چی بودم؟ مگر معنی زندگی را می‌فهمیدم؟ نه، هیچ چیزی را نمی‌فهمیدم.
خاطره
خوب، وقتی در تنهایی، فارغ از همه چیز، فکر می‌کنی، می‌بینی بالاخره واقعا باید ازدواج کرد. واقعا هم یعنی چه؟ هی زندگی کن، زندگی کن، بالاخره حال خودت به هم می‌خورد.
gandom
واقعا هم من تا الان چی بودم؟ مگر معنی زندگی را می‌فهمیدم؟ نه، هیچ چیزی را نمی‌فهمیدم. این زندگی مجردی من چی بود؟ چه اهمیتی داشتم؟ چه کار می‌کردم؟ زندگی می‌کردم، زندگی می‌کردم، کار می‌کردم، می‌رفتم اداره، ناهار می‌خوردم، می‌خوابیدم، خلاصه عادیترین و پوچترین آدم دنیا بودم.
sara
کلیسا. حتی نمی‌شود در رفت، کالسکه آنجاست، همه چیز حاضر و آماده است. یعنی واقعا نمی‌شود در رفت؟
sara
انگار که یک اشکالی در کار باشد... اگر پا را بزند هم خیلی افتضاح می‌شود. حاضرم همه چیز را تحمل کنم، غیر از اینکه پایم تاول بزند. آهای استپان!
کاربر ۱۰۷۳۲۴۴۶
پادکالیوسین: چرا مزخرف می‌گویی؟ یکهو از کجا به سرت زد که من موی سفید دارم؟ موی سفید کجا بود؟ (به سرش دست می‌کشد) فیوکلا: مو برای سفید شدن است. حواست باشد!
کاربر ۱۰۷۳۲۴۴۶
نیمرو: هوای عجیبی شده: صبح کاملاً معلوم بود که می‌خواهد باران بگیرد، ولی حالا انگار بهتر شده. آگافیا تیخونوفنا: بله، اصلاً نمی‌شود از این هوا سر در آورد: یک وقت صاف است و یک وقت بشدت بارانی می‌شود. اصلاً وضع خوبی نیست.
کاربر ۱۰۷۳۲۴۴۶
پادکالیوسین: آخر واقعا نمی‌شود. کاچکاریوف: می‌شود عزیزم، همه چیز شدنی است. بجنب، خواهش می‌کنم، بهانه نگیر عزیز من.
کاربر ۱۰۷۳۲۴۴۶
خوب، وقتی در تنهایی، فارغ از همه چیز، فکر می‌کنی، می‌بینی بالاخره واقعا باید ازدواج کرد. واقعا هم یعنی چه؟ هی زندگی کن، زندگی کن، بالاخره حال خودت به هم می‌خورد.
Rahele Kia
کاچکاریوف: آخر مشکلت کجاست عزیز من، مشکلت کجاست؟ ... خودت قضاوت کن: این مجرد ماندن تو چه فایده‌ای به حالت دارد؟ اتاقت را نگاه کن. چی توی آن می‌بینی؟ یک جفت چکمه واکس‌نخورده آن گوشه افتاده، یک تشت آن طرف، یک خروار تنباکو روی میز ریخته، خودت هم تمام روز، مثل خرس، یک‌وری افتاده‌ای روی تخت.
Rahele Kia
کاچکاریوف: ولی وقتی زن بگیری، دیگر نه خودت را می‌توانی بشناسی نه هیچ چیز دیگر را: یک کاناپه اینجا پیدا می‌شود، یک سگ کوچولو، یک قناری توی قفس، گلدوزی... فکرش را بکن، می‌نشینی روی کاناپه و یک‌مرتبه یک زن کوچولوی خوشگل می‌آید و می‌نشیند کنارت، و با دستش تو را... پادکالیوسین: لعنت بر شیطان، فکرش را که می‌کنی می‌بینی واقعا چه دستهایی دارند، عین شیر سفید است. کاچکاریوف: کجای کاری؟ انگار فقط دست دارند!.. برادر من، آنها یک چیزهایی دارند... اصلاً نمی‌شود همه‌اش را گفت! اصلاً نمی‌شود گفت چی ندارند! پادکالیوسین: راستش را بخواهی، خیلی دوست دارم زنی که قرار است کنارم بنشیند خوشگل باشد.
کاربر ۱۰۸۴۳۶۵۰
آه آگافیا تیخونوفنا، اگر پدر مرحومت تیخون پانتِلیویچ، الان زنده بود، این حرف را نمی‌زدی: گاهی کف دستش را می‌کوبید روی میز و داد می‌کشید: "تف به روی کسی که از بازاری بودنش خجالت می‌کشد! من که دخترم را به سرهنگ هم نمی‌دهم. بگذار آنها خودشان را عوض کنند! پسرم را هم نمی‌گذارم کارمند دولت بشود. مگر بازاریها هم مثل بقیه مردم به اعلی‌حضرت خدمت نمی‌کنند؟" پنج انگشتش را می‌کوبید روی میز و بحث تمام بود.
کاربر ۱۰۸۴۳۶۵۰