کاچکاریوف: ولی وقتی زن بگیری، دیگر نه خودت را میتوانی بشناسی نه هیچ چیز دیگر را: یک کاناپه اینجا پیدا میشود، یک سگ کوچولو، یک قناری توی قفس، گلدوزی... فکرش را بکن، مینشینی روی کاناپه و یکمرتبه یک زن کوچولوی خوشگل میآید و مینشیند کنارت، و با دستش تو را...
پادکالیوسین: لعنت بر شیطان، فکرش را که میکنی میبینی واقعا چه دستهایی دارند، عین شیر سفید است.
کاچکاریوف: کجای کاری؟ انگار فقط دست دارند!.. برادر من، آنها یک چیزهایی دارند... اصلاً نمیشود همهاش را گفت! اصلاً نمیشود گفت چی ندارند!
پادکالیوسین: راستش را بخواهی، خیلی دوست دارم زنی که قرار است کنارم بنشیند خوشگل باشد.